› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1748

در این بساط هوس پیش از اعتبار نفس

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ارنفسردیف نفسدشواری دشوار

در این بساط هوس پیش از اعتبار نفس

همان به دوش هوا بسته گیر بار نفس

صفای آینه در رنگ وهم باخته‌ایم

به زیر سایهٔ کوهیم از غبار نفس

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندباخته‌ایم ← باخته و آلوده‌ایمرنگ وهم ← رنگ خیال و پندارصفای آینه ← پاکی و روشنی آینهغبار نفس ← غبار خودی و نفس

به هیچ وضع نبردیم صرفهٔ هستی

چو صبح ضبط خود آید مگر به کار نفس

به رنگ شمع سحر فرصتی نمی‌خواهد

خزان عشرت و رنگینی بهار نفس

در این چمن اثر اشک شبنم آینه است

که آب شد سحر از شرم گیرودار نفس

غرور هستی ما را گر انتقامی هست

بس است اینکه خمیدیم زبر بار نفس

انتقامی ← کین و تلافیبار نفس ← بار گران نفسخمیدیم ← خم شدیم از سنگینیغرور هستی ← تکبر وجود و بودن

شرار کاغذ آتش زده است فرصت عیش

فشاندن پر ما نیست جز شمار نفس.

به ساز انجمن هستی آتش افتاده‌ست

چو نبض تب‌زده مشکل بود قرار نفس

آتش افتاده‌ست ← آتش گرفته استساز انجمن ← ساز و مجلس هستیقرار نفس ← آرامش دم و جاننبض تب‌زده ← نبض تب‌دار و ناآرام

دل است آینه‌دار غبار ما و منت

وگرنه عرض نهانی‌ست آشکار نفس

آشکار نفس ← نفس خود آشکار استآینه‌دار ← نگهدارندهٔ آینه

هزار صبح در این باغ بار حسرت بست

گشاده‌گیر تو هم یک دو دم کنار نفس

بار حسرت ← بار اندوه و حسرتدم ← لحظه و نفسکنار نفس ← کنار نفس؛ حاشیهٔ خودیگشاده‌گیر ← آزاد و گشاده بگیر

همان به ذوق تماشاست زندگانی من

به زنگ چشم نگاهم بس است تار نفس

ز ضعف تنگدلی‌ها چو غنچهٔ تصویر

نشسته‌ام به سر راه انتظار نفس

انتظار نفس ← چشم‌به‌راه نفستنگدلی‌ها ← دلتنگی‌ها و تنگی جانضعف ← سستی و ناتوانیغنچهٔ تصویر ← غنچهٔ نقش‌شده؛ بسته و خاموش

شکست جام حبابم غریب حوصله داشت

محیط می‌کشم امروز از خمار نفس

به عالمی که من از دست زندگی داغم

نگردد آتش افسرده هم دچار نفس

بهار عمر ندارد گلی دگر بیدل

نچید هیچکس اینجا به غیر خار نفس

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗