› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2815

دلت فسرد جنونی کز آشیانه برآیی

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه انهبراییردیف براییدشواری دشوار

دلت فسرد جنونی کز آشیانه برآیی

چو ناله دامن صحرا به کف ز خانه برآیی

به ساز عجز ز سر چنگ خلق نیست گزیرت

چو مو ز پرده چه لازم به ذوق شانه برآیی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندذوق شانه ← لذتِ شانه‌کشیدنِ موساز عجز ← آهنگ و شیوهٔ ناتوانیچنگ خلق ← چنگال و دست مردمگزیرت ← گریز و چاره‌ات

گر التزام جنون نیست سعی گوشهٔ فقری

مگر ز جرگهٔ یاران به این بهانه برآیی

التزام جنون ← پایبندی به دیوانگیبهانه برآیی ← با بهانه بیرون آییجرگهٔ یاران ← حلقهٔ دوستانگوشهٔ فقری ← کنجِ درویشی و نیازمندی

شعار طبع رسا نیست انتظار مواعظ

ز توسنی است که محتاج تازیانه برآیی

انتظار مواعظ ← چشم‌داشتِ پند و اندرزتازیانه ← شلاق، تازیانهٔ ادبتوسنی ← سرکشی و لگام‌گریزیشعار طبع رسا ← شیوهٔ طبع رسا و تیز

چو موج گوهر اگر بگذری ز فکر تردد

برون نرفته ازین بحر برکرانه برآیی

بحر ← دریا، دریای هستیبرکرانه برآیی ← به ساحل رسیفکر تردد ← اندیشهٔ دودلی و تردیدموج گوهر ← موجِ جواهرگونِ دریا

زجا در آمدن آنگه به حرف پوچ حیاکن

نه کودکی که به صورت دهل ز خانه برآیی

حرف پوچ ← سخن بیهودهحیاکن ← شرم کندهل ز خانه ← با طبل و جار از خانهزجا در آمدن ← برخاستن، جنبیدن

چو مور نقب قناعت رسان به کنج غنایی

که پر بر آری و از احتیاج دانه برآیی

احتیاج دانه ← نیاز به دانهٔ روزیمور ← مورچهنقب قناعت ← تونل و راهِ قناعتکنج غنایی ← گوشهٔ بی‌نیازی

زگوشهٔ دل جمع آن زمان دهند سراغت

که همچو فرصت آسودن از زمانه برآیی

از زمانه برآیی ← از قیدِ روزگار رها شویسراغت ← نشان و خبر توفرصت ← زمان مناسب؛ اینجا نامی استعاری

به خاک نیز پرافشان فتنه‌ای‌ست غبارت

بخواب آنهمه کز عالم فسانه برآیی

غبارت ← گردِ وجودِ ناچیزتفسانه برآیی ← افسانه و حکایت شویپرافشان ← پریشان‌کننده، فتنه‌انگیز

به خود ستایی بیهوده شرم دار ز همت

که لاف دل زنی و بیدل از میانه برآیی

از میانه برآیی ← از میان کنار روی، بی‌اثر شویخود ستایی ← ستایش خویشلاف دل زنی ← دعویِ دلیری کنی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗