امروز ناقصان به کمالی رسیدهاند
امروز ناقصان به کمالی رسیدهاند
کز خودسری به حرف سلف خط کشیدهاند
انکار کاملان همه را نقل مجلس است
ناکس گمان برد که به معنی رسیدهاند
این امت مسیلمه ز افسون یک دو لفظ
در عرصهٔ شکست نبوت دویدهاند
از صنعت محاوره لولیان فارس
هندوستانیان تمغل خزیدهاند
سحر است روستایی و، انگار شهریان
جولاه چند، رشته به گردون تنیدهاند
از حرفشان تری نتراود چه ممکن است
دونفطرتان سفال نو آب دیدهاند
بیحاصلی ز صحبتشان خاک میخورد
چون بید اگر به هم ز تواضع خمیدهاند
هرجا رسیدهاند به ترکیب اتفاق
چون زخمهای کهنه نداوت چکیدهاند
هرگاه وارسی به عروج دماغشان
در زیر پا چو آبله بر خویش چیدهاند
پیران این گروه به حکم وداع شرم
بیشبنم عرق همه صبح دمیدهاند
پاس ادب مجو ز جوانان که یک قلم
از تحت و فوق چشم و دیرها دریدهاند
گویا عففتراش و خموشان تپش تلاش
خرد و بزرگ یک سگ عقرب گزیدهاند
انصاف آب میخورد از چشمهسار فهم
خرکرهها کرند و سخن کم شنیدهاند
در خبث معنیای که تنزه دلیل اوست
لب باز کردهاند به حدی که ریدهاند
بیدل در این مکان ز ادب دم زدن خطاست
شرمی که لولیان همه تنبک خریدهاند
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
- شبنم
- رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
- معنی
- مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
- دماغ
- بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.