› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1340

امروز ناقصان به کمالی رسیده‌اند

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه یدهانددشواری میانه

امروز ناقصان به کمالی رسیده‌اند

کز خودسری به حرف سلف خط کشیده‌اند

انکار کاملان همه را نقل مجلس است

ناکس گمان برد که به معنی رسیده‌اند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندمعنی ← حقیقت باطنیناکس ← فرومایهنقل مجلس ← موضوع و حکایت انجمنکاملان ← کاملان طریقت

این امت مسیلمه ز افسون یک دو لفظ

در عرصهٔ شکست نبوت دویده‌اند

افسون ← جادو و فریب لفظشکست نبوت ← دروغ و رسوایی دعوی پیامبریمسیلمه ← مسیلمهٔ کذاب؛ مدعی نبوت

از صنعت محاوره لولیان فارس

هندوستانیان تمغل خزیده‌اند

تمغل ← پیچیده‌گویی و ابهامخزیده‌اند ← خزیده و رخنه کرده‌اندصنعت محاوره ← فن گفت‌وگولولیان ← لولی‌ها و کولی‌ها

سحر است روستایی و، انگار شهریان

جولاه چند، رشته به گردون تنیده‌اند

تنیده‌اند ← بافته‌اندجولاه ← بافندهرشته به گردون ← نخ به آسمان فلکسحر ← جادو

از حرف‌شان تری نتراود چه ممکن است

دون‌فطرتان سفال نو آب دیده‌اند

تری ← رطوبت و تازگی معنادون‌فطرتان ← پست‌سرشتانسفال نو ← کوزهٔ نو آب‌کش

بی‌حاصلی ز صحبت‌شان خاک می‌خورد

چون بید اگر به هم ز تواضع خمیده‌اند

بید ← درخت بید خمیدهبی‌حاصلی ← بی‌ثمریتواضع ← فروتنی؛ اینجا ریاکارانه

هرجا رسیده‌اند به ترکیب اتفاق

چون زخم‌های کهنه نداوت چکیده‌اند

ترکیب اتفاق ← همسازی و اتحادنداوت ← رطوبت و چرکاب زخمچکیده‌اند ← چکیده و تراویده‌اند

هرگاه وارسی به عروج دماغ‌شان

در زیر پا چو آبله بر خویش چیده‌اند

آبله ← تاولوارسی ← بررسی و نگاه دقیق

پیران این گروه به حکم وداع شرم

بی‌شبنم عرق همه صبح دمیده‌اند

دمیده‌اند ← روییده و برآمده‌اندوداع شرم ← ترک حیا

پاس ادب مجو ز جوانان که یک قلم

از تحت و فوق چشم و دیر‌ها دریده‌اند

تحت و فوق ← زیر و زبردیر‌ها ← معبدها و دِیرهاپاس ادب ← رعایت ادبیک قلم ← یکسره

گویا عفف‌تراش و خموشان تپش تلاش

خرد و بزرگ یک سگ عقرب گزیده‌اند

تپش تلاش ← تلاش پرهیجانخموشان ← خاموشانسگ عقرب ← سگ عقرب‌گزیده؛ دیوانه‌وارعفف‌تراش ← عفاف‌نمای ظاهرآرا

انصاف آب می‌خورد از چشمه‌سار فهم

خرکره‌ها کرند و سخن کم شنیده‌اند

خرکره‌ها ← کره‌خرها؛ نادانانچشمه‌سار فهم ← چشمهٔ فهمکرند ← کر هستند

در خبث معنی‌ای که تنزه دلیل اوست

لب باز کرده‌اند به حدی که ریده‌اند

تنزه ← پاک‌دامنی ادعاییخبث ← پلیدی و ناپاکیریده‌اند ← بی‌شرمانه از حد گذشته‌اند

بیدل در این مکان ز ادب دم زدن خطاست

شرمی که لولیان همه تنبک خریده‌اند

تنبک ← تنبک؛ ساز ضربدم زدن ← سخن گفتنلولیان ← لولی‌ها
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗