دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2496
از خاک یک دو پایه فروتر نزول کن
از خاک یک دو پایه فروتر نزول کن
سرکوبی عروج دماغ فضول کن
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانددماغ فضول ← غرورِ فضول و گستاخسرکوبی عروج ← فروکوفتنِ صعود
تاب و تب غرور من و ما به سکتهگیر
رقص خیال آبله پا بیاصول کن
آبله پا ← آبلهپای؛ رنجورِ راهبیاصول ← بیقاعده و بیبنیادسکتهگیر ← با سکته و وقفه مهار کن
نقصان گل اعادهٔ باغ کمان تست
آدم شو و تلاش ظلوم و جهول کن
اعادهٔ باغ ← بازآوردن و ترمیمِ باغظلوم و جهول ← بسیار ستمگر و بسیار نادان؛ اشارۀ قرآنی
خلقی فتاده درگو غفلت زکسب علم
چندی تو نیز سیر چراغان غول کن
درگو ← در گودال؛ در چاهِ غفلتچراغان غول ← جشنِ روشناییِ دیو؛ فریبِ باطل
سعی نفس به خلوت دل ره نمیبرد
گو صد هزار سال خروج و دخول کن
خروج و دخول ← درآمد و برآمدِ بیهوده
فکر رسا مقید اغلاق لفظ چند
چندانکهکم شودگرهت رشته طول کن
اغلاق لفظ ← پیچیدگی و دشواریِ لفظرشته طول کن ← رشته را دراز کن؛ گره بگشافکر رسا ← اندیشۀ رسا و کارگر
ای خط مستقیم ادبگاه راستی
فطرت نخواهدت که ز مسطر عدول کن
ادبگاه راستی ← جایگاهِ ادبِ راستیعدول ← انحراف و رویگردانیمسطر ← خطکشِ سطرنویسی
تا هر کس از تو در خور فطرت اثر برد
چون شوق در طبیعت عالم حلول کن
حلول کن ← درآمیخته و جاری شو
افراط جاه نیز ز افلاس نیست کم
صبح سفید را به تکلف ملول کن
افراط جاه ← زیادهروی در جاهافلاس ← تهیدستیتکلف ← تصنّع و زحمتِ ساختگیصبح سفید ← بامدادِ روشن؛ صفحۀ سپید
تا غره کمال نسازد قناعتت
بیدل ز خلق منت احسان قبول کن
غره کمال ← مغرور شدن از کمال
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- شوق
- اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل بهسوی معشوق و وصال.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
- سیر
- گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
- خلق
- مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
- فکر
- اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
- باغ
- بوستان؛ نمادِ جهان، جلوهگاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
غزلهای مرتبط