› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2273

چون سپند اظهار مطلب از کجا پیدا کنم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اپیداکنمدشواری میانه

چون سپند اظهار مطلب از کجا پیدا کنم

سرمه می‌گردم اگر خواهم صدا پیدا کنم

دست گیرایی دگر باید که کار پا کنم

کو ز جا برخاستن تا من عصا پیدا کنم

عیش رسوایی غبار اندوز مستوری مباد

می·رمد عریانی از من گر قبا پیدا کنم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندعریانی ← برهنگی و آشکارگیعیش رسوایی ← لذت رسواییغبار اندوز ← گردآورندهٔ غبارمستوری ← پوشیدگی و پنهان‌زیستیمی·رمد ← رم می‌کند؛ می‌گریزد

هر گهر موجی و هر آیینه دارد جوهری

از کجا یارب دل بی‌مدعا پیدا کنم

خاک من در سجده‌گاه عجز داغ حیرتست

تا سری بردارم و دست دعا پیدا کنم

شمع بزم وحدتم در من سراغ من گم‌ست

واگدازم خویش را تا نقش پا پیدا کنم

بزم وحدتم ← محفل یگانگی منسراغ من ← نشان و جستجوی مننقش پا ← رد پا؛ نشان حضورواگدازم ← ذوب و آب کنم

چون گل از وحشت نسیمی‌های آن گلشن کجاست

آنقدر فرصت که رنگ رفته را پیدا کنم

رنگ رفته ← رنگ ازدست‌رفته؛ پژمردگینسیمی‌های ← نسیم‌های لطیفوحشت ← هراس و رمیدن

بی‌تمیزی چون خط پرگار مفت جستجو

انتها گل می‌کند گر ابتدا پیدا کنم

بس که خلوت‌پروران این چمن بی‌پرده‌اند

آب می‌گردم چو شبنم تا حیا پیدا کنم

بی‌پرده‌اند ← بی‌حجاب و آشکارندحیا ← شرم و آزرمخلوت‌پروران ← اهل خلوت و عزلت

بی‌جنون از کلفت اسباب رستن مشکل است

خانه بر آتش فروشم تا صفا پیدا کنم

نغمهٔ یأسم مپرس از دستگاه ساز من

بشکنم رنگ دو عالم تا صدا پیدا کنم

در دماغ گردشم پرواز دارد آشیان

بال می‌گردم اگر چون رنگ پا پیدا کنم

آشیان ← لانه و نشیمنبال می‌گردم ← تبدیل به بال می‌شومدماغ ← ذهن و مشام خیالرنگ ← رنگ؛ تعین ظاهری

منت خویش از سراب وهم هستی تا به کی

به که گم گردم ز خود هم تا تو را پیدا کنم

مدٌ عمرم چون نگه بیدل به حیرانی گذشت

گوشهٔ چشمی نشد پیدا که جا پیدا کنم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗