› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1020

خامش‌نفسی خفت گوینده ندارد

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ندهنداردردیف ندارددشواری دشوار

خامش‌نفسی خفت گوینده ندارد

لب‌های ز هم وا شده جز خنده ندارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخامش‌نفسی ← دم فروبستن؛ خاموشیخفت ← ننگ؛ خواری

پرواز رسایی که بنازیم به جهدش

چون رنگ به غیر از پر برکنده ندارد

رسایی ← رسیدن؛ کمالِ پروازپر برکنده ← پر کنده؛ بی‌بال

خواهی به عدم غوطه زن و خواه به هستی

بنباد تو جز غفلت یابنده ندارد

بنباد ← بنیاد؛ پایهغوطه ← فرو رفتن؛ غوطه‌وری

معیارتک و تاز من و ما ز نفس گیر

جز رفتن ازین مرحله آینده ندارد

تاز ← تازش؛ حملهمعیارتک ← معیارِ تک و یورش

موج و کف دریای عدم سحرنگاری‌ست

نادار همه دارد و دارنده ندارد

نادار ← بی‌نوا؛ تهیدست

از دلق گشودیم معمای قلندر

پوشیدگی این است که کس ژنده ندارد

سیر خم زانو به هوس جمع نگردد

نامحرم معنی سر افکنده ندارد

همواری و صحرای تعین چه خیال است

این تختهٔ نجار جنون رنده ندارد

تعین ← تعیّن؛ صورت‌پذیریِ هستیرنده ← رندهٔ نجاری

زین گردش رنگی که جبین ساز تماشاست

آنی‌ست که صد جامهٔ زیبنده ندارد

جبین ساز ← پیشانی‌آرا؛ تماشاییگردش رنگی ← چرخشِ رنگارنگِ نمودها

معشوق مزاجی‌ست که این باغ تجدد

یک ریشه به جز سرو خرامنده ندارد

تجدد ← نو به نو شدنخرامنده ← خرامان؛ نازخرامان

جمعیت دل خواه چه دنیا و چه عقبا

موج گهر اجزای پراکنده ندارد

بیدل سخن این است تأمل کن و تن زن

من خواجه طلب مردم و او بنده ندارد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗