› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1897

مغز شد در سر پر شور من از سودا خشک

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه اخشکردیف خشکدشواری میانه

مغز شد در سر پر شور من از سودا خشک

باده چون آب‌گهرگشت درین مینا خشک

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآب‌گهرگشت ← همچون آبِ مروارید خشک شدخشک ← بی‌طراوت و بی‌اثرسودا ← سودای عشق؛ مالیخولیامینا ← شیشه و جام شراب

تشنه‌لب بس که دویدم به بیابان جنون

گشت چون ریگ روان آبله‌ام در پا خشک

کام امید چسان جام تسلی‌گیرد

که کرم تشنه سوال است و زبان ما خشک

جام تسلی‌گیرد ← جام آرامش بنوشدزبان ما خشک ← زبان‌بسته و بی‌سخنسوال ← درخواست و گداییکام امید ← مراد و کامِ امیدکرم ← بخشش و لطف

به تغافل ز هوس یک مژه دامن چیدن

برد چون پرتو خورشیدم ازین دریا خشک

اشک شمعیم که از خجلت بی‌تاثیری

می‌شود قطرهٔ ما تا به چکیدن‌ها خشک

گرم جوشست نفس ساغر شوقی دریاب

نشئه مفتست مبادا شود این صهبا خشک

ساغر شوقی ← جام اشتیاقصهبا ← شراب سرخنشئه مفتست ← مستی رایگان استگرم جوشست ← جوشان و پرالتهاب است

منع آشوب هوس‌ها نشود عزلت ما

سعی افسردن گوهر نکند دریا خشک

تشنه‌کامی گل بی‌صرفگی‌ای اسرار است

تا خموش است نگردد جگر مینا خشک

بی‌صرفگی‌ای اسرار ← ننوشیدن/نپرداختن اسرارتشنه‌کامی ← تشنگی و خواهش نوشیدنجگر مینا ← باطن و اندرون شیشهخموش ← خاموش

نم اشکی نچکید از مژه‌ی غفلت ما

خون یاقوت شد آخر به رگ خارا خشک

خون یاقوت ← خون سرخ یاقوتیرگ خارا ← رگهٔ سنگ سختمژه‌ی غفلت ← مژهٔ غفلت‌زدهنم اشکی ← رطوبت یک اشک

اشک مجنون چقدر خوش قلم تردستی‌ست

سطری از جاده ندیدیم درین صحرا خشک

اشک مجنون ← اشک عاشق دیوانهتردستی‌ست ← مهارت ظریف استخوش قلم ← خوش‌نویسصحرا خشک ← بیابان بی‌نشان و خشک

نیست غیر از عرق شرم شفاعتگر ما

یارب این چشمهٔ رحمت نکنی فردا خشک

شفاعتگر ← شفیع و میانجیعرق شرم ← عرق شرمساریچشمهٔ رحمت ← منبع رحمت الهی

حیرت از ما نبرد هول قیامت بیدل

آب آیینه نسازد اثر گرما خشک

آب آیینه ← جلا و رطوبت آیینهاثر گرما ← تأثیر حرارتحیرت ← سرگشتگی عرفانیهول قیامت ← ترس رستاخیز
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗