› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2546

شمع صفت دیدنی‌ست عجز جنون زای من

وزن مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه ایمنردیف مندشواری دشوار

شمع صفت دیدنی‌ست عجز جنون زای من

سر به هوا می‌دود آبلهٔ پای من

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآبلهٔ پای ← تاول پاسر به هوا می‌دود ← بالا می‌دود و می‌جهدشمع صفت ← همچون شمععجز جنون زای ← ناتوانی دیوانه‌ساز

بال فشان می‌روم لیک ندانم کجا

بر پر من بسته‌اند نامهٔ عنقای من

بسکه به رویم عرق آینهٔ شرم بست

ماند نهان از نظر صورت پیدای من

همقدم‌گرد باد تاختم از بیخودی

گردش ساغر شکست گردن مینای من

بیخودی ← بی‌خویشیمینای ← شیشهٔ بادههمقدم‌گرد باد ← هم‌قدمِ گردبادگردش ساغر ← چرخش پیمانه

خجلت اعمال پوچ نامه به فردا فکند

روی ورق پشت کرد مشق چلیپای من

اعمال پوچ ← کردارهای تهیروی ورق پشت کرد ← صفحه را پشت‌ورو کردمشق چلیپای ← تمرین خط چلیپانامه به فردا ← حساب را به فردا افکندن

تا ز نم انفعال صورتی آرم به عرض

دام نکرد از حباب آینه دریای من

با همه آزادگی منفعل هستی‌ام

حیف که چین‌وار نیست دامن صحرای من

آزادگی ← آزادی و رهاییدامن صحرای ← دامنه و پهنهٔ صحراچین‌وار ← همچون چین گسترده

غیر فسوس از نفس یک سخنم گل نکرد

هر چه شنیدم زدل بود همین وای من

ضعف به صد دشت و در می‌کشدم سایه‌وار

تا به کجایم برد لغزش بی پای من

چند نفس خون کنم تا به خود افسون کنم

سوختم و وا نشد در دل من جای من

خواه ادب پروریم خواه گریبان دریم

غیر درین خیمه نیست جز من و لیلای من

داغ شو ای عاجزی نوحه کن ای بیکسی

با دو جهان شد طرف بیدل تنهای من

بیکسی ← تنهاییتنهای ← تنهاییطرف ← حریف و هماوردعاجزی ← ناتوانی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗