دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1115
گر شوق پی مطلب نایاب نگیرد
گر شوق پی مطلب نایاب نگیرد
سرمشق رم از عالم اسباب نگیرد
با تشنه لبی ساز و مخور آبی از این بحر
تا حلق تو را تنگ چو گرداب نگیرد
آن دل که تپیدن فکند قرعهٔ وصلش
حیف است که آیینه به سیماب نگیرد
محتاج کریمان نشود مفلس قانع
سرچشمهٔ آیینه زبحرآب نگیرد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندزبحرآب ← از آبِ دریاسرچشمهٔ آیینه ← چشمهٔ آبِ آینهمفلس قانع ← تهیدستِ خرسندکریمان ← بخشندگان
صیّاد اسیران محبّت خم ابروست
کس ماهی این بحر به قلاب نگیرد
اسیران محبّت ← گرفتارانِ عشقخم ابروست ← خمیدگیِ ابروستصیّاد ← شکارچیقلاب ← قلابِ ماهیگیری
از نور هدایت نبرد بهره سیهبخت
چون سایه که رنگ از گل مهتاب نگیرد
سیهبخت ← بدبخت و تیرهروزنور هدایت ← روشنیِ راهنماییگل مهتاب ← گلِ نورِ مهتاب
دل مست جنون است بگویید خرد را
امروز سراغ من بیتاب نگیرد
بیتاب ← بیقرارخرد ← عقلسراغ ← جویش و نشانمست جنون ← مستِ دیوانگی
از بس به مراد دو جهان دست فشاندم
گر زلف شوم دامن من تاب نگیرد
منظور حیا ضبط نگاهیست و گر نه
سر پنجهٔ مژگان بتان خواب نگیرد
در حلقهٔ خامش نفسان در دل باش
تا هیچکست نکته در این باب نگیرد
باب ← موضوع و زمینهحلقهٔ خامش نفسان ← جمعِ خاموشنفَساننکته ← خرده و نکتهگیری
هنیاد تو تا چند شود سدّ ره عمر
بیدل کف خاکی ره سیلاب نگیرد
سدّ ره عمر ← مانعِ راه زندگیسیلاب ← سیلهنیاد تو ← بنیاد و بنای توکف خاکی ← مشتِ خاک
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- شوق
- اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل بهسوی معشوق و وصال.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
- حیا
- شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
غزلهای مرتبط