› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2643

افسانهٔ وفایی اگر گوش کرده‌ای

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه وشکردهایردیف کرده ایدشواری نسبتاً آسان

افسانهٔ وفایی اگر گوش کرده‌ای

یادم کن آنقدر که فراموش کرده‌ای

لعلت‌خموش و دل هوس‌انشای صد سؤال

آبم ز شرم چشمهٔ بی‌جوش کرده‌ای

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآبم ز شرم ← از شرم آب شدملعلت‌خموش ← لعل خاموش تو؛ لب بستههوس‌انشای ← هوس‌پرداز؛ سؤال‌سازچشمهٔ بی‌جوش ← چشمهٔ بی‌جوشش

خیمازهٔ خیال تسلی کنار نیست

ای موج اختراع چه آغوش کرده‌ای

آغوش ← دربرگیری و پذیراییتسلی ← آرام‌بخشی و دلداریخیمازهٔ خیال ← کشش و دهان‌گشادن خیالموج اختراع ← خیزش آفرینش‌گری

دل نیست گوهری که به خاکش توان نهفت

آیینه است آنچه نمدپوش کرده‌ای

نمدپوش ← پوشیده در نمد؛ مستورنهفت ← پنهان کردگوهری ← جواهر و چیز گرانبها

موی سپید پنبهٔ گوش کسی مباد

در خواب، سیر صبح بناگوش کرده‌ای

لغزیده بر جهات پریشان‌نگاهیت

خطی دگر شد آنچه تو مغشوش کرده‌ای

جهات ← سوی‌ها و جهت‌هالغزیده ← سر خورده و لغزندهمغشوش ← درهم و آشفتهپریشان‌نگاهیت ← نگاه آشفته و پراکندهٔ تو

جزو هم چون حباب ندانم چه بار داشت

خم گشتنی که آبلهٔ دوش کرده‌ای

آبلهٔ دوش ← تاول و رنج بر شانهجزو ← پاره و جزء هستیحباب ← حباب آب؛ نمود ناپایدارخم گشتنی ← خمیده و دولا شدن

گر شغل هستی تو همین سعی نیستی است

امروز خواهی آنچه کنی دوش کرده‌ای

زین بیش و کم نفس به تخیل شمرده گیر

فرداست کاین حساب فراموش کرده‌ای

تصویر شمع، محرم سوز و گداز نیست

در ساغرت می است که کم نوش کرده‌ای

بیدل دلت به نور حضوری نبرد راه

ای بی‌خبر چراغ که خاموش کرده‌ای

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
جوش
غلیان و فوران؛ نمادِ شورِ درونی و بی‌قراریِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗