› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1301

دل بال یاس زد نفس مغتنم نماند

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه منماندردیف نمانددشواری نسبتاً آسان

دل بال یاس زد نفس مغتنم نماند

منزل غبار سیل شد و جاده هم نماند

آرام خود نبود نصیب غبار ما

نومیدی‌ای دگر که کنون تاب رم نماند

افسون حرص هم اثرش طاقت‌آزماست

آن مایه اشتها که توان خورد غم نماند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندافسون حرص ← جادوی آزمندیطاقت‌آزماست ← آزمایشگر طاقت استمایه اشتها ← سرمایه و توان میل

سعی امید بر چه علم دست و پا زند

کز سرنوشت جز نم خجلت رقم نماند

فرسود از تپش مژه در چشم و محو شد

آخر به مشق هرزه نگاهی قلم نماند

برگ سپند سوخته دود شرار نیست

آتش به طبع ساز زد و ز پر و بم نماند

یاد شباب نیز به پیری ز یاد رفت

دوزخ به از دمی که حضور ارم نماند

پوچ است قامت خم و آرایش امل

پرچم کسی چه شانه زند چون علم نماند

شرمی مگر بریم به دریوزهٔ عرق

دریا دگر چه موج طرازد که نم نماند

یاران سراغ ما به غبار عدم کنید

رفتیم آنقدر که نشان قدم نماند

اکنون نشان ناوک آهیم، آه کو

پشت‌کمان شکست به حدی که خم نماند

خم ← خمیدگی و قوسناوک آهیم ← تیر آه منپشت‌کمان ← پشت کمان؛ قوس کمان

بیدل حساب وهم رها کن چه زندگی‌ست

بسیار رفت از عدد عمر و کم نماند

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗