› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1622

صبح شد در عرصهٔ گردون مگو خندان سفید

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انسفیدردیف سفیددشواری نسبتاً آسان

صبح شد در عرصهٔ گردون مگو خندان سفید

کف به لب آورده است این بختی کوهان سفید

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبختی کوهان ← شترِ کوهان‌دارعرصهٔ گردون ← پهنهٔ آسمان و فلککف به لب ← کف برآورده از رنج یا خشم

تا کجا روشن شود عجز تردد‌های خلق

بحر هم در خورد گوهر می‌کند دندان سفید

تردد‌های خلق ← سرگشتگی‌ها و دو‌دلی‌های مردمدر خورد گوهر ← در فروبردن و داشتنِ گوهردندان سفید ← نشان‌دادن دندان؛ اینجا کفِ موج

جاده‌پیمای عدم بودیم و کس محرم نبود

این ره خوابیده شد از لغزش مژگان سفید

جاده‌پیمای عدم ← روندهٔ راه نیستیره خوابیده ← راه صاف و کوبیده‌شدهلغزش مژگان ← افتادن یا جنبشِ مژه

شبههٔ تحقیق نقشی می‌زند بر روی آب

جز سیاهی هیچ نتوان شد درین میدان سفید

زنگ دارد جوهر آیینهٔ عرض کمال

در کلف خوابید هرجا شد مه تابان سفید

تا نگردد سخت‌جانی دستگاه انفعال

استخوان در پیکر ما می‌شود پنهان سفید

زیرگردون چون سحر در یک نفس‌گشتیم پیر

می‌شود موی اسیران زود در زندان سفید

زیرگردون ← زیرِ آسمان و فلک

راه غربت یک قدم رنجش کم از صد سال نیست

اشک را از دیده دوری کرد تا مژگان سفید

یک قدم رنجش ← رنجِ همان یک گامِ غربت

بزم می‌گرم است از دمسردی واعظ چه باک

برف‌نتواند شدن در فصل تابستان سفید

دمسردی ← سردیِ دم و سخن

انتظار تیغ نازش انفعال آورد بار

چون عرق گردید آخر خون·مشتاقان سفید

انفعال ← شرمساریتیغ نازش ← تیغِ ناز و کرشمه‌اشخون·مشتاقان ← خونِ مشتاقان

می‌نوشتم نامه‌ای بی‌مطلب قربانیان

جوش نومیدی ز بس کف کرد شد عنوان سفید

بی‌مطلب ← بی‌مقصود و بی‌پیامعنوان سفید ← سرلوحهٔ سپید و نانوشتهکف کرد ← کف آورد از شدت جوش

کاروان انتظار آخر به جایی می‌رسد

بیدل از چشم ترم راهی‌ست تا کنعان سفید

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗