› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 158

بیا که جام مروت دهیم حوصله را

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه لهراردیف رادشواری دشوارتر

بیا که جام مروت دهیم حوصله را

به سایهٔ کف پا پروریم آبله را

به وادی‌ای که تعلق دلیل کوشش‌هاست

ز بار دل به زمین خفته‌گیر قافله را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبار دل ← سنگینی اندوه دلتعلق ← وابستگی دنیویخفته‌گیر ← فرض کن خوابیده و از پا افتادهدلیل کوشش‌هاست ← انگیزه و سببِ تلاش‌هاست

ز صاحب امل آزادگی چه مکان است

درین بساط‌گرانخیزی است حامله را

آزادگی ← آزادمنشیحامله ← باردار؛ تشبیه سنگینی بارصاحب امل ← صاحب آرزو

ز انقلاب حوادث بزرگی ایمن نیست

به طبع‌کوه اثر افزونتر است زلزله را

انقلاب حوادث ← دگرگونی رویدادهازلزله ← زمین‌لرزه؛ تکان سختطبع‌کوه ← سرشت و نهادِ کوه

محبت از من و تو رنگ امیتازگداخت

تری و آب سزاوار نیست فاصله را

امیتازگداخت ← امتیاز و جدایی را ذوب کردتری و آب ← رطوبت و آب؛ مایهٔ پیوندفاصله ← جدایی و دوری

به کج ادایی حسن تغافلت نازم

که یاد اوگلهٔ ناز می‌کندگله را

تغافلت ← نادیده‌گرفتنِ عمدیِ تونازم ← می‌بالم و می‌ستایمکج ادایی ← نازِ کج‌رفتاری

چوصبح یک دونفس مغتنم شمر بیدل

مکن دلیل اقامت چو زاهدان چله را

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
کف
کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهی‌دستی.
اثر
نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بی‌اثر است.
جام
ظرفِ باده؛ نمادِ دلِ پذیرای فیض و معرفت.
زمین
خاک و گستره عالمِ خاکی؛ نمادِ فروتنی و جهانِ مادی.
بساط
گستردنی و فرش؛ کنایه از بزم، اسبابِ عیش و سامانِ دنیا.
محبت
دوستی و مهر؛ بنیادِ عشق و کششِ جان به سویِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗