› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 249

غنچه‌سان بی در است خانهٔ ما

وزن فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه انهٔماردیف مادشواری دشوار

غنچه‌سان بی در است خانهٔ ما

بیضه گل کرده آشیانهٔ ما

همچو شبنم‌درین چمن محو است

به نم چشم آب و دانهٔ ما

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآب و دانهٔ ما ← روزی و معاشِ ماشبنم‌درین ← شبنم در اینمحو است ← ناپدید و فانی استنم چشم ← اشکِ چشم

بال بر بال شهرت عنقاست

رنگ آرام در زمانهٔ ما

رنگ آرام ← آرامش و ثباتِ ظاهریشهرت عنقاست ← آوازهٔ مرغِ افسانه‌ای استعنقاست ← سیمرغِ نایاب و ناشناختنی

نیست جز شعله خاک معبد عشق

جبهه سوز است آستانهٔ ما

خواب راحت نه‌ایم، دردسریم

مشنو از هیچ کس فسانهٔ ما

خواب راحت ← آسایش و آرامشدردسریم ← مایهٔ رنج و زحمتیمفسانهٔ ما ← افسانه و حکایتِ ما

ناتوان طایر پرکاهیم

گردباد است آشیانهٔ ما

آشیانهٔ ما ← لانه و قرارگاهِ ماطایر پرکاهیم ← پرندهٔ پرِکاهی و سست‌بالیمگردباد ← بادِ چرخانِ ویرانگر

ننشیند مگر به خاک درت

اشک بی‌دست و پا روانهٔ ما

بی‌دست و پا ← درمانده و بی‌پناهخاک درت ← خاکِ آستانِ توروانهٔ ما ← اشکِ جاریِ ما

می‌کشد انفعال آزادی

سرو از آه عاشقانهٔ ما

آزادی ← سروِ آزاد و بی‌قیدآه عاشقانهٔ ما ← آه و نالهٔ عاشقانهٔ ماانفعال ← شرم و سرافکندگی

شعله آهنگ خون‌منصوریم

ساز ما سوخت از ترانهٔ ما

ترانهٔ ما ← سرود و نغمهٔ ماخون‌منصوریم ← خون‌رنگِ منصورِ حلاجیمساز ما ← ساز و نوای وجود ما

حیلهٔ زندگی‌نقاب فناست

کاش روشن شود بهانهٔ ما

بهانهٔ ما ← عذر و دستاویزِ ما

دل جمع‌این زمان چه امکان است

ریشه گل کرد و رفت دانهٔ ما

دانهٔ ما ← هسته و اصلِ ماریشه گل کرد ← ریشه جوانه زد و از جا رفت

بس بود همچو دیدهٔ بیدل

شوق دیدار شمع خانهٔ ما

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗