› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 608

ای که دنیا و جلالش دیده‌ای خمیازه است

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه الشدیدهایخمیازهاستردیف دیده ای خمیازه استدشواری میانه

ای که دنیا و جلالش دیده‌ای خمیازه است

همچو مستی گر مآلش دیده‌ای خمیازه است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجلالش ← شکوه دنیاخمیازه ← پوچی و ملالمآلش ← فرجام آن

حسرتی می‌بالد از خاک بهار اعتبار

قد کشیدن کز نهالش دیده‌ای خمیازه است

بهار اعتبار ← بهار آبرو و منزلتخمیازه ← پوچی و ملالنهالش ← نهال جوانش

غنچه نقد راحتش از پیکر افسرده است

گل اگر عرض‌کمالش دیده‌ای خمیازه است

خمیازه ← پوچی و ملالعرض‌کمالش ← اظهار کمالشنقد راحتش ← مایهٔ آسایش نقدش

باده‌پیمایی همین درس خموشان تو نیست

ورنه عالم قیل و قالش دیده‌ای خمیازه است

باده‌پیمایی ← می‌گساریخموشان ← خاموشان عارفخمیازه ← پوچی و ملالقیل و قالش ← گفت‌وگوی بیهوده‌اش

می‌چکد مخموری از آغوش جام کاینات

گر همه چرخ و هلالش دیده‌ای خمیازه است

نعمت فقروغنا هم آرزویی بیش نیست

گر ز چینی تا سفالش دیده‌ای خمیازه است

خمیازه ← پوچی و ملالسفالش ← سفالینهٔ پستشفقروغنا ← فقر و توانگریچینی ← ظرف چینی ظریف

ساغر لب‌تشنگان عشق راکوثرکجاست

هر چه از موج زلالش دیده‌ای خمیازه است

خمیازه ← پوچی و ملالزلالش ← آب صافشساغر ← جام باده

حیرتم در جلوه‌اش آهسته می‌گوید به گوش

اینکه آغوش وصالش دیده‌ای خمیازه است

طایر ما را چو مژگان رخصت پرواز نیست

آنجه در آغوش بالش دیده‌ای خمیازه است

آغوش بالش ← میان بال‌هایشخمیازه ← پوچی و ملالرخصت پرواز ← اجازهٔ پریدنطایر ← پرندهٔ روح

بادهٔ هستی که دردش وهم و صافش نیستی‌ست

چون سحر گر اعتدالش دیده‌ای خمیازه است

اعتدالش ← میانه و تعادلی‌اشبادهٔ هستی ← شراب وجودخمیازه ← پوچی و ملالدردش ← ته‌نشین و درد آنصافش ← شراب زلال آن

آخر ای بیدل چه‌کردی حاصل بزم وصال

وقف چشمت‌تاجمالش دیده‌ای خمیازه است

بزم وصال ← محفل وصالخمیازه ← پوچی و ملال
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗