› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1414

لاغری آن همه زین مرحله دورم افکند

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ورمافکندردیف افکنددشواری میانه

لاغری آن همه زین مرحله دورم افکند

که به غربتکدهٔ دیدهٔ مورم افکند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندلاغری ← لاغری و ناتوانیمرحله ← منزل و مرحلهٔ راه

ذره تا مهر کس از فقر من آگاه نشد

خاک در چشم جهان پیکر عورم افکند

ذره ← ذرهٔ غبارفقر ← ناداری و نیازمهر ← خورشید

چه توان کرد نفس گرم نجوشید به حرص

سردی آتش دل نان ز تنورم افکند

تنورم ← تنورِ منحرص ← آزمندیسردی آتش دل ← سردیِ آتشِ دلنفس گرم ← دمِ گرم و پرشور

پیش پا دیدن افسون تمیز بد و نیک

ذلّتی بود که از بام حضورم افکند

افسون تمیز ← جادویِ تشخیصِ بد و نیکذلّتی ← خواری و پستیپیش پا دیدن ← نزدیک‌بین بودن؛ جزئی‌نگری

علم بی‌حاصلی از سیر کمالم واداشت

آگهی آبله در پای شعورم افکند

ذوق وصلی که به امّید دلی خوش می‌کرد

«لن ترانی» شد و در آتش طورم افکند

«لن ترانی» ← هرگز مرا نخواهی دید؛ خطاب به موسی

خواندم از گردش پیمانهٔ تحقیق خطی

که به ظلمتکدهٔ حیرت نورم افکند

خطی ← خط و نشانه‌ایظلمتکدهٔ حیرت ← تاریکخانهٔ سرگشتگیپیمانهٔ تحقیق ← جامِ معرفتِ حقیقی

ناتوانی چو غبار از فلک آن سو می‌تاخت

طاقت خون شده در خاک به زورم افکند

زورم ← نیروی منطاقت خون شده ← توانِ خون‌شده و فرسودهغبار ← گردِ ناچیزناتوانی ← ضعف و عجز

هیچ کافر نشود محرم انجام نفس

واقف مرگ شدن زنده به گورم افکند

محرم انجام نفس ← آگاه از سرانجامِ نفسواقف مرگ ← آگاه از مرگ

یارب از خاطر ناز تو فراموش شود

آن خیالات که از یاد تو دورم افکند

سبب قید علایق ز خرد پرسیدم

گفت: در چاه همین فطرت کورم افکند

خرد ← عقلقید علایق ← بندِ وابستگی‌ها

چرخ از پهلوی خاک این همه چیده‌ست بلند

عجز بیدل به جنون‌زار غرورم افکند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗