› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2041

چون شمع می‌روم ز خود و شعله قامتم

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه امتمدشواری دشوارتر

چون شمع می‌روم ز خود و شعله قامتم

گرد ره خرام که دارم، قیامتم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندره خرام ← راه خرامان رفتنشعله قامتم ← قامتم چون شعلهقیامتم ← رستاخیز من

آن ناله‌ام که گر همه خاکم دهی به باد

کهسار می‌خورد قسم استقامتم

استقامتم ← پایداری و استواری‌امخاکم دهی به باد ← خاکم را پراکنده کنیکهسار ← کوهستان

تسلیم خوی از غم آفات رستن است

افکنده نیستی به جهان سلامتم

افکنده نیستی ← نیستی افکنده؛ فناتسلیم خوی ← خوی پذیرش و رضاسلامتم ← رهایی و سلامت من

مینا طبیعتم حذر از انفعال من

هرگاه آب می‌شوم آتش علامتم

آتش علامتم ← نشانه‌ام آتش استانفعال ← شرم و سرافکندگیمینا طبیعتم ← طبع شیشه‌ای و نازک

از قحط امتیاز معانی درین بساط

تحسینم این بس است که ننگ غرامتم

بساط ← عرصه و میدانقحط امتیاز معانی ← کمبود برتری معانیننگ غرامتم ← ننگ غرامت و تاوان

یک دانه‌وار آبلهٔ دل نکرد نرم

دست آسیای سودن دست ندامتم

آبلهٔ دل ← تاول درد دلآسیای سودن ← سایش سنگ آسیاندامتم ← پشیمانی من

کو وحشتی که بگذرم از دامگاه وهم

تشویش رفتن است به قدر اقامتم

اقامتم ← ماندن و اقامت مندامگاه وهم ← دام خیال و پنداروحشتی ← ترس رهایی‌بخش

عمری‌ست نام من به جنون دارد اشتهار

داغ نگین تراشی سنگ ملامتم

اشتهار ← شهرت و آوازهسنگ ملامتم ← سنگ سرزنشنگین تراشی ← تراش نگین؛ نشان‌گذاری

بیدل ز حالم اینکه نفس گرد می‌کند

کم نیست در قلمرو هستی‌کرامتم

نفس گرد ← نفس گرد و غبارآلود
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗