› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 422

اضطراب نبض دل تمهید آهنگ فناست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه استدشواری میانه

اضطراب نبض دل تمهید آهنگ فناست

شعله در هر پر فشاندن اندکی از خود جداست

شخص پیری نفی هستی می‌کند هشیار باش

صورت قد دوتا آیینهٔ ترکیب لاست

زین چمن بر دستگاه‌رنگ نتوان دوخت چشم

غنچه تا ناخن به خون دل نشوید بی‌حناست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌حناست ← بی‌حنا؛ بی‌زینتِ ظاهریدستگاه‌رنگ ← نمایش و سامانِ رنگ

هیچکس چون ما اسیر بی‌تمیزی‌ها مباد

مشت خاکی درگره داریم‌کاین آب بقاست

آب بقاست ← آبِ حیاتِ جاوید استبی‌تمیزی‌ها ← ناپاکی‌ها؛ بی‌تشخیصی‌ها

خاک‌گشتیم و غبار ما هوایی در نیافت

آنکه بر خمیازه حسرت می‌کشد آغوش ماست

حاصل کونین پامال ندامت کردنی‌ست

دانهٔ کشت امل را سودن دست آسیاست

رشحهٔ ابر نیازم غافل از عجزم مباش

سجدهٔ‌من ریشه دارد هرکجا مشتی گیاست

ابر نیازم ← ابرِ نیازِ منرشحهٔ ← قطره؛ چکیدهٔ

شوق‌درکار است وضع این و آن منظور نیست

با نگه هر برگ این‌گلشن به رنگی آشناست

شوق‌درکار ← شوق در کار است؛ عشق فعال است

بند بندم فکر آن موی میان درهم شکست

ناتوانی هر کجا زور آورد زورآزماست

زورآزماست ← زورآزمایی‌کننده استموی میان ← کمرِ باریکِ مویین

داغ می‌بالدکه دل خلوتگه جمعیت است

ناله می‌نالدکه اینجا جای آسایش‌کجاست

جمعیت ← آرامشِ جمعِ دلخلوتگه جمعیت ← خلوتکدهٔ جمع‌خاطر

رهروان تمهید پروازی که می‌آید اجل

دودها از خود برون تازی که آتش در قفاست

برون تازی ← بیرون تازندهتمهید پروازی ← مقدمه‌چینیِ پروازقفاست ← در پسِ پشت است

بیدل از نیرنگ اسباب من و ما غافلی

اینگه صبح زندگی فهمیده‌ای روز جزاست

روز جزاست ← روزِ پاداش و کیفر استنیرنگ اسباب ← فریبِ اسباب و وسایل
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗