› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 442

نشئهٔ هستی به دور جام پیری نارساست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه استدشواری دشوارتر

نشئهٔ هستی به دور جام پیری نارساست

قامت خم گشته خط ساغر بزم فناست

اهل معنی در هجوم اشک، عشرت چیده‌اند

صبح را در موج شبنم خندهٔ دندان‌نماست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداهل معنی ← عارفان و معنی‌شناسانخندهٔ دندان‌نماست ← خندهٔ دندان‌نمایان استعشرت چیده‌اند ← عیش برگرفته‌اندهجوم اشک ← یورشِ اشک

عافیت خواهی، وداع آرزوی جاه کن

شمع این بزم از کلاه خود به کام اژدهاست

گر ز اسرار آگهی کم نیست قصان ازکمال

چون خط پرگار خواندی ابتدایت انتهاست

ابتدایت انتهاست ← آغازت همان پایان استاسرار آگهی ← آگاهی از اسرارخط پرگار ← دایره و خطِ پرگارقصان ازکمال ← کاستی از کمال

بعد مردن هم نی‌ام بی‌حلقهٔ زنجیر عشق

هر کف خاکم به دام گردبادی مبتلاست

دام گردبادی ← دامِ گردبادمبتلاست ← گرفتار استکف خاکم ← مشتِ خاکِ من

موی پیری می‌کشد ما را به طوف نیستی

شعله‌سان خاکستر ما جامهٔ احرام ماست

سینه‌صافان را هنر نبود مگر اسباب فقر

جوهر اندر خانهٔ آیینه نقش بوریاست

اسباب فقر ← وسایل و لوازمِ درویشیجوهر ← گوهر و صیقلِ آیینهسینه‌صافان ← پاک‌دلاننقش بوریاست ← نقشِ حصیر؛ نشانهٔ فقر است

گر ز دامن پا کشیدی دست از آسایش بدار

چون سخن از لب قدم بیرون نهد جزو هواست

دستگاه از سجدهٔ حق مانع دل می‌شود

دانه را گردنکشی سرمایهٔ نشو و نماست

دوزخ نقد است دور از وصل جانان زیستن

بی‌تو صبحم شام‌مرگ و شام من روز جزاست

دوزخ نقد ← جهنمِ حاضر و نقدروز جزاست ← روزِ قیامت و پاداششام‌مرگ ← شامِ مرگوصل جانان ← پیوند با معشوق

شوق می‌بالد خیال ماحصل منظور نیست

جستجو بی‌مقصداست‌وگفتگو بی‌مدعاست

بی‌مدعاست ← بی‌ادعا و بی‌مطلب استبی‌مقصداست‌وگفتگو ← بی‌هدف است و گفتگوشوق می‌بالد ← شوق می‌روید و می‌بالدماحصل منظور ← نتیجه و حاصلِ مقصود

در عدم هم کم نخواهد گشت بیدل وحشتم

شعله خاکستر اگر شد بال پروازش رساست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗