دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1793
آن را که ز خود برد تمنای سراغش
آن را که ز خود برد تمنای سراغش
چون اشکِ تر از رفتنِ خود کرد ایاغش
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندایاغش ← جام و پیمانهاشتمنای سراغش ← اشتیاق جستن و پیگیریاش
هر چربزبانی که به شوخی علم افراشت
کردند چو شمع از نفسِ سوخته داغش
علم افراشت ← پرچم برکشید؛ دعوی کردنفسِ سوخته ← دم آتشین شمعچربزبانی ← سخن فریبنده و چاپلوسی
رحم است بر آن خسته که چون آهِ ندامت
در گوشهٔ دل نیز ندادند فراغش
آهِ ندامت ← آه پشیمانیفراغش ← آسودگی و آراماش
فریاد که در گلشنِ امکان نتوان یافت
صبحی که به شبها نکشد بانگِ کلاغش
بانگِ کلاغش ← فریاد نحس کلاغگونهاشگلشنِ امکان ← باغ هستی ممکنات
پیدایی حق ننگِ دلایل نپسندد
خورشید نه جنسیاست که جویی به چراغش
جنسیاست ← چیزی از آن جنس استننگِ دلایل ← عیب و ننگ برهانآوریپیدایی حق ← ظهور و آشکارگی حق
این نشئه ز کیفیتِ جولان که گل کرد
تا ذره در این دشت به چرخ است دِماغش
دِماغش ← مغز و سرمستیاشنشئه ← سرمستی و کیفکیفیتِ جولان ← حالِ تاخت و گردش
حیرتچمنِ مستی و مخموری وهمیم
تمثال در آیینه شکستهست ایاغش
ایاغش ← جام و پیمانهاشتمثال ← تصویر و نقشحیرتچمنِ مستی ← چمن حیرتِ سرمستی
در مملکتِ سایه ز خورشید نشان نیست
ای بیخبر از ما نتوان یافت سراغش
سراغش ← نشان و ردّ اومملکتِ سایه ← سرزمین ظل و نمود
خاکسترت از دودِ نفس بال فشان است
آتش قفسِ فاخته دارد پر زاغش
بال فشان ← بالزنان؛ در پروازدودِ نفس ← دود دم و آهقفسِ فاخته ← قفس کبوتر قمریپر زاغش ← پر کلاغگون؛ تیرگی
از شیونِ رنگین وفا هیچ مپرسید
دل آن همه خون گشت که بردند به باغش
شیونِ رنگین ← نالهٔ پرجلوه و رنگینوفا ← وفاداری عاشقانه
بیدل من و بزمی که ز یکتایی الفت
خاکسترِ پروانه بود بادِ چراغش
بادِ چراغش ← نسیم خاموشکنندهٔ چراغخاکسترِ پروانه ← خاکستر سوختهٔ پروانهیکتایی الفت ← یگانگی و خلوص دلبستگی
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- هیچ
- بودِ تهی و بیاعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
- آه
- نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
- شوخی
- چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوهگریِ پرشورِ معشوق.
غزلهای مرتبط