› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1948

تا بست ادب نامهٔ من در پر بسمل

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ندرپربسملردیف در پر بسملدشواری میانه

تا بست ادب نامهٔ من در پر بسمل

پرواز گرفته‌ست شکن در پر بسمل

یاد تب شوقی که ز سامان تپیدن

آسودگیم داشت سخن در پر بسمل

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسامان تپیدن ← آمادگی و نظمِ بی‌قراریپر بسمل ← بالِ نیمه‌کشتۀ قربانی

فرصت هوس افتاد رم آهنگ شرارم

طرز نو من گشت کهن در پر بسمل

دل محو شهادت گه نازی‌ست که اینجا

خون در رگ موجست و کفن در پر بسمل

ای شوق کرا نیست تپش‌های محبت

سرتا قدم من بشکن در پر بسمل

بیتابی ساز نفس از دود خموشی‌ست

ای عافیت آتش مفکن در پر بسمل

شبگیر فنا هم چقدر داشت رسایی

عمری‌ست که داریم وطن در پر بسمل

هر جا دم تیغ تو گل افشان خیالی‌ست

فرشست چو طاووس چمن در پر بسمل

ای راهروان منزل تحقیق بلندست

باید قدمی چند زدن در پر بسمل

بیدل هوس آرایی پرواز که دارد

محو است غبار تو و من در پر بسمل

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗