› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 909

شد لب شیرین ادایش با من از ابرام تلخ

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه امتلخردیف تلخدشواری نسبتاً آسان

شد لب شیرین ادایش با من از ابرام تلخ

از تقاضای هوس کردم می این جام تلخ

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندابرام ← اصرار و پافشاریتقاضای هوس ← درخواستِ خواهش نفسجام تلخ ← پیالهٔ بادهٔ تلخ

پختگی در طبع ناقص بی‌دماغ تهمت است

دود می‌آید برون از چوب‌های خام تلخ

بی‌دماغ ← بی‌ذوق و بی‌هوشتلخ ← سوزان و ناخوشطبع ناقص ← سرشت ناتمامپختگی ← پختگی و کمالچوب‌های خام ← چوب نارس و نپخته

امتداد عمر برد از چشم ما ذوق نگاه

کهنگی‌ها کرد آخر مغز این بادام تلخ

امتداد عمر ← درازی و طول عمربادام تلخ ← مغز تلخ‌شده از کهنگیذوق نگاه ← لذت دیدنکهنگی‌ها ← فرسودگی و سالخوردگی

دشمن امن است موقع ناشناسی دم زدن

زندگی بر خود مکن چون مرغ بی‌هنگام تلخ

امن ← آرامش و ایمنیدم زدن ← سخن گفتنمرغ بی‌هنگام ← مرغ نابهنگام‌خوانموقع ناشناسی ← زمان نامناسب

حرص زر آنگه حلاوت اختراع وهم کیست

کام‌ها در جوش صفرا می‌شود ناکام تلخ

اختراع وهم ← ساختهٔ خیالجوش صفرا ← طغیان صفرا؛ تلخیحرص زر ← آزمندی به طلاحلاوت ← شیرینیناکام تلخ ← ناکام و تلخ‌کام

بی‌صداعی نیست شهرت‌های اقبال جهان

موج‌چین زد بسکه شد آب عقیق از نام تلخ

آب عقیق ← آبگون سرخ عقیقبی‌صداعی ← بی‌ادعا و بی‌نام‌آوریشهرت‌های اقبال ← آوازهٔ خوشبختی‌هاموج‌چین ← چین و موج سطح آبنام تلخ ← نام و آوازهٔ تلخ

جوهر فطرت مکن باطل به تمهید غرض

ای بسا مدحی که شد زین شیوه چون دشنام تلخ

تمهید غرض ← مقدمه‌چینی برای مقصودجوهر فطرت ← گوهر ذات و سرشتدشنام تلخ ← ناسزای تلخ

بسکه دارد طبع خلق از حق گذار‌ی انفعال

دادن جان نیست اینجا چون ادای وام تلخ

ادای وام ← پرداخت بدهیانفعال ← شرمساری و آزردگیتلخ ← دشوار و ناخوشایندگذار‌ی ← گذشت و بخشش

انتظار صید مطلب‌سخت راحت دشمن است

خواب نتوان یافت جز در دیده‌های دام تلخ

دیده‌های دام ← چشم‌های دام؛ دامِ دیدهراحت دشمن ← آسودگی دشمنصید مطلب‌سخت ← شکار دشوارِ مراد

گر ز ادبار آگهی بگذر ز اقبال هوس

ترک آغاز حلاوت نیست چون انجام تلخ

ادبار ← بدبختی و نگون‌بختیاقبال هوس ← خوشبختیِ هوسانجام تلخ ← پایان تلخحلاوت ← شیرینی آغاز

می‌کند بیدل تبسم زهر چشمش را علاج

پسته‌اش خواهد نمک زد گر شود بادام تلخ

بادام تلخ ← چشم یا کام تلختبسم ← لبخندنمک زد ← نمک‌زده؛ تندتر کند
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗