› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2183

چو ماه نو به چندین حسرت از خود کام می‌گیرم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اممیگیرمردیف می گیرمدشواری درآمدنی

چو ماه نو به چندین حسرت از خود کام می‌گیرم

جنونها می‌کند خمیازه تا یک جام می‌گیرم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجام می‌گیرم ← جام باده می‌نوشمخمیازه ← دهن‌دره؛ کشش اشتیاقماه نو ← هلال باریک ماهکام می‌گیرم ← کامیابی می‌جویم

به این گوشی که معنی از تمیزش ننگ می‌دارد

طنین پشه‌ای گر بشنوم الهام می‌گیرم

الهام ← پیام غیبی و الهامتمیزش ← تشخیص و جداسازی‌اشطنین پشه‌ای ← آوای خفیف پشه

ز فهم مدعا پر دورم افکنده‌ست موهومی

همه با خویش اگر دارم سخن پیغام می‌گیرم

کمینگاه دو عالم غفلتم از قامت پیری

امل هر جا پرد در حلقهٔ این دام می‌گیرم

هوای کعبهٔ شوقی به شور آورد مغزم را

که چون شمع استخوان را جامهٔ احرام می‌گیرم

به یاد چشم او چندان جنون آماده است اشکم

که هر مژگان فشردن روغن از بادام می‌گیرم

ضعیفی گر به این اقبال بالد پایهٔ نازش

به زیر سایهٔ دیوار چندین بام می‌گیرم

به ذوق پای‌بوست هیچ جا خوابم نمی‌باشد

همین در سایهٔ برگ حنا آرام می‌گیرم

برگ حنا ← برگ گیاه حنا، نماد لطافت و سرخیذوق ← لذت و شوقپای‌بوست ← بوسیدن پای تو

چو موی کاسهٔ چینی اگر بالد شکست من

شبیخون می‌زنم بر چین و راه شام می‌گیرم

ز خاموشی معاش غنچه‌ام تا کی کشد تنگی

لبی وا می‌کنم گل می‌فروشم جام می‌گیرم

به آسانی دل از بار تعلق وا نمی‌گردد

ز پیمان جنون‌کیشان گسستن وام می‌گیرم

بار تعلق ← سنگینی وابستگی‌های دنیویجنون‌کیشان ← عاشقان دیوانه‌مسلکوام می‌گیرم ← از آنان کمک و نیرو می‌گیرم

تمتع چیست زبن بیحاصلانم چون نگین بیدل

زبانم می‌خراشد گر کسی را نام می‌گیرم

تمتع ← بهره‌مندی و لذتزبن بیحاصلانم ← از این بی‌حاصلاننام می‌گیرم ← نام کسی را بر زبان می‌آورمچون نگین ← مانند نگین انگشتر، تنگ و محصور
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗