دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 296
ای ز چشم میْپرستت مست حیرت جامها
ای ز چشم میْپرستت مست حیرت جامها
حلقهٔ زلف گرهگیرت به گوش دامها
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندحلقهٔ زلف ← حلقهٔ زلفِ گرهگیرمست حیرت ← مستِ حیرت و بهتمیْپرستت ← چشمِ میپرست و مستنگر توگرهگیرت ← گرهانداز و گرفتارکننده
در تبسم کم نشد زهر عتاب از نرگست
کی به شور پسته ریزد تلخی از بادامها
بادامها ← چشمهای بادامیتبسم ← لبخندعتاب ← سرزنش و تندینرگست ← نرگسِ چشم توپسته ← دهانِ پستهوار
دامنت نایاب و من بیتاب عرض اضطراب
خواهد از خاکم غبار انگیخت این ابرامها
ابرامها ← اصرارها و پافشاریهاعرض اضطراب ← بیانِ بیقرارینایاب ← دستنیافتنی
آتشم از بیم افسردن همان در سنگ ماند
رهزن آغاز من شد کلفت انجامها
افسردن ← سرد و خاموش شدنرهزن ← راهزن و غارتگرکلفت انجامها ← رنج و بارِ پایانها
تا شود روشن سواد کلبهٔ تاریک من
میگذارد چشم روزن عینک از گلجامها
روزن ← پنجره و روزنِ نورسواد ← سیاهی و تیرگیِ کلبهکلبهٔ تاریک ← کلبهٔ تاریکِ منگلجامها ← شیشههای رنگینِ پنجره
صید محرومی چو من در مرغزار دهر نیست
میرمد از وحشتم چون موج دریا دامها
بس که بنیادم زآشوب جنون جزو هواست
میتوان از آستانم ریخت رنگ بامها
آستانم ← آستانه و درگاهِ منبنیادم ← پایه و اساسِ وجودمجزو هواست ← جزئی از هوا شده؛ سبک و پراکنده
از بلای عافیت هم آنقدر ایمن مباش
آب گوهر طعمهٔ خاک است از آرامها
پیچ و تاب شعلهٔ دل نامهٔ پیچیدهایست
میفرستم هر نفس سوی عدم پیغامها
شعلهٔ دل ← شعلهٔ سوزِ دلعدم ← نیستی و نابودیپیغامها ← پیامها بهسوی نیستیپیچ و تاب ← پیچوتاب و تابِ سوز
این شبستان جز غبار دیدهٔ بیدار نیست
جمع شد دود چراغ و ریخت رنگ شامها
دود چراغ ← دودِ چراغِ شبزندهداریرنگ شامها ← رنگ و تیرگیِ شامگاهانشبستان ← شبستان و سرای شبغبار دیدهٔ بیدار ← غبارِ دیدهٔ بیخواب
بیجمالش بس که بیدل بزم ما را نور نیست
ناخنه از موج می آورده چشم جامها
بیجمالش ← بیحضورِ حسنِ اوموج می ← موجِ شرابناخنه ← لکه و آبمرواریدِ چشمچشم جامها ← چشمِ پیالهها
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- عرض
- ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
- شعله
- زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
- عافیت
- تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
غزلهای مرتبط