دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 635
فسون وهم چه مقدار رهزن افتادست
فسون وهم چه مقدار رهزن افتادست
که ذر بر تو مرا کار با من افتادست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندذر ← ذره؛ ناچیزرهزن ← فریبندهٔ راهفسون وهم ← افسون خیال
کجا روم که چو اشکم ز سعی بخت نگون
به پیش پا همه از پا فتادن افتادست
از پا فتادن ← سقوط و ناکامیبخت نگون ← بخت واژگون
چو غنچه محرم زانوی دل شو و دریاب
که در طلسمگریبان چه دامن افتادست
طلسمگریبان ← افسون یقه؛ راز درونمحرم زانوی دل ← همراز خلوت دل
چرا جنون نکند فطرت از تصور من
که عمرهاست نگاه تو بر من افتادست
تصور من ← خیال منجنون ← دیوانگی عشقفطرت ← سرشت
به غیر سوختن از عشق نیست جان بردن
بت آتشی به قفای برهمن افتادست
بت آتشی ← بت سوزانبرهمن ← روحانی هندو
صدای کوه به این نغمه گوش میمالد
که سنگ و خشت همه در فلاخن افتادست
فلاخن ← قلابسنگنغمه ← آهنگ
نه نخل دانم و نیگلبن اینقدر دانم
که راه نشو و نماها به گلخن افتادست
گلخن ← کورهٔ حمام
در احتیاج نم جبهه میدهد آواز
که آب شو، گرت آتش به خرمن افتادست
آتش به خرمن ← آتش به محصولاحتیاج نم ← نیاز به رطوبتجبهه ← پیشانی
تلاش نقش نگین میرسد به قبر آخر
به دوش دل ز جهان بار کندن افتادست
بار کندن ← بار سنگین بردننقش نگین ← حکاکی انگشتر
شرر نیام که کنم کار خود به خنده تمام
چو شمع تا به سحر سر به گردن افتادست
سر به گردن ← سر خمیده بر گردنشرر ← جرقه
بهار رنگ ندارد گل دگر بیدل
در آب چشمهٔ ادراک روغن افتادست
روغن افتادست ← روغن روی آب؛ تیرگیچشمهٔ ادراک ← سرچشمهٔ فهم
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزلهای مرتبط