› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2171

من درین بحر، نه کشتی نه کدو می‌آرم

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ومیارمدشواری درآمدنی

من درین بحر، نه کشتی نه کدو می‌آرم

چون حباب از بر خود جامه فرو می آرم

حرف او می‌شنوم جلوه او می‌بینم

پیش رو آینه ای چند ازو می آرم

خم تسلیم ز دوشم چو فلک نتوان برد

عمرها شد که در این بزم سبو می آرم

بند بندم‌چونی افسانهٔ دردی دارد

تا کنم ناله قیامت به گلو می آرم

شرم می‌آیدم از طوف درش هیچ مپرس

عرفی چند به احرام وصو می‌ارم

جهتی نیست که در عالم دل نتوان یافت

سوی خود روی نیاز از همه سو می آرم

نقش اجناس اشارتکدهٔ بیرنگی‌ست

این من و ما همه از عالم هو می آرم

عمرها شد چو سحر می‌دهم از یاس به باد

جیب چاکی که به امید رفو می آرم

تشنه‌کامی گهر قلزم بیقدری نیست

آبرویی که ندارم به سبو می آرم

چقدر گردن تسلیم وفا باریک است

پیش تیغت سر مو بر سر مو می آرم

نخل شمعم که به گل کردن صد رنگ گداز

می‌شوم آب و نگاهی به نمو می‌آرم

چون گل از حاصل این باغ ندارم بیدل

غیر پیراهن رنگی که به بو می‌آرم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗