› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1723

خودسری‌گرد دل تنگ نگردد هرگز

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه نگنگرددهرگزردیف نگردد هرگزدشواری نسبتاً آسان

خودسری‌گرد دل تنگ نگردد هرگز

غنچه تا وانشود رنگ نگردد هرگز

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخودسری‌گرد ← خودسر و سرکشدل تنگ ← دل گرفته و مضیقرنگ نگردد ← رنگ و جلوه نگیردوانشود ← باز و شکفته نشود

سرمهٔ چشم ادب‌پرور جمعیت ماست

ساز ما خفت آهنگ نگردد هرگز

بی‌سخن عذر ضعیفی همه جا مقبول است

سعی رنج قدم لنگ نگردد هرگز

سایه خفت‌کش اندیشهٔ پامالی نیست

خاکساری سبب ننگ نگردد هرگز

ترک هستی کن اگر صافی دل می‌خواهی

از نفس، آینه بیرنگ نگردد هرگز

دور وهمی‌ست که بر جام سپهر افتاده‌ست

بی‌تکلف سر بی‌ننگ نگردد هرگز

بی‌تکلف ← بی‌پیرایه و بی‌رنجبی‌ننگ ← بی‌عار و بی‌شرمجام سپهر ← آسمان چون جامدور وهمی‌ست ← گردش خیالی و موهوم است

هر که دارد تپشی در جگر از شعلهٔ عشق

گر همه سنگ شود دنگ نگردد هرگز

پستی طبع که چون آبلهٔ پا ازلی‌ست

گر تناسخ زند اورنگ نگردد هرگز

فکر روزی‌ست که پرمی‌کشد از مغز وقار

آسیا تا نشود سنگ نگردد هرگز

آسیا ← سنگ آسیابفکر روزی‌ست ← اندیشهٔ معاش استمغز وقار ← مرکز وقار و سنگینی

کلفت هر دو جهان درگره حسرت ماست

دل اگر جمع شود تنگ نگردد هرگز

بیدل از طورکلامت همه حیرت زده‌ایم

در بهاری که تویی رنگ نگردد هرگز

حیرت زده‌ایم ← سرگشته و مبهوتیمرنگ نگردد ← رنگ‌باخته و پژمرده نشودطورکلامت ← شیوه و سبک سخنت
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗