دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 861
باز وحشی جلوهای در دیده جولان کرد و رفت
باز وحشی جلوهای در دیده جولان کرد و رفت
از غبارم دست برهم سوده سامان کرد و رفت
پرتو حسنی چراغ خلوت اندیشه شد
در دل هر ذره صد خورشید پنهان کرد و رفت
رنجها در عالم تسلیم راحت میشود
شمع از خار قدم سامان مژگان کرد و رفت
بیتمیزی دامن نازی به صحرا میفشاند
شوخی اندیشهٔ ما را گریبان کرد و رفت
بود در طبع سحر نیرنگ شبنم سازیای
تنگی غفلت نفس را اشک غلتان کرد و رفت
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانداشک غلتان ← اشکِ غلطانتنگی غفلت ← فشار و تنگیِ غفلتطبع سحر ← سرشتِ سحرگاه
نیستم آگه ز نقش هستی موهوم خویش
اینقدر دانم که بر آیینه بهتان کرد و رفت
رنگگرداندن غبار دست بر همسوده بود
بیخودی آگاهم از وضع پریشان کرد و رفت
بیخودی ← ازخودبیخبریرنگگرداندن ← تغییرِ ظاهر؛ فریبغبار ← گردِ پوچ و بیثمروضع پریشان ← حالِ آشفته
سعی بیرون تازیات زین بحر پر دشوار نیست
میتوان چون موج گوهر ترک جولان کرد و رفت
بحر پر ← دریایِ پرجولان ← تاختوتازموج گوهر ← موجِ گوهرگون
خاک غارتپرور بنیاد این ویرانهایم
هر که آمد اندکی ما را پریشان کرد و رفت
غارتپرور ← پرورشدهندهٔ غارتپریشان کرد ← آشفته ساخت
جای دل بیدل در این محفل سپندی داشتم
بسکه تنگآمد پریافشاند و افغانکرد و رفت
افغانکرد ← ناله و فریاد کردتنگآمد ← کلافه و تنگ شدسپندی ← همچون اسپندِ آتشپریافشاند ← جَست و پریوار پاشید
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزلهای مرتبط