› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 86

هر کجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انشمشیرراردیف شمشیر رادشواری درآمدنی

هر کجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را

می‌کندچون موج گوهر بی‌زبان شمشیر را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبندد بر میان ← بر کمر بنددبی‌زبان ← خاموشتسلیم ← سپردن خویشموج گوهر ← موج جوهری تیغ

سرکشی وقف تواضع کن که بر گردون هلال

می‌کندگاهی سپرگاهی‌کمان شمشیر را

سرکشی ← نافرمانی و گردن‌فرازیهلال ← ماه نو خمیدهوقف تواضع ← ویژهٔ فروتنی کن

تا به خود جنبی سپر افکندهٔ خاکی و بس

گو بیاویزد غرور از آسمان شمشیر را

خاکی ← خاک‌نشین فروتنسپر افکندهٔ ← سپرانداز؛ تسلیم‌شده

بسمل آهنگان، تسلیمت مهیا کرده‌اند

جبههٔ شوقی که داند آستان شمشیر را

آستان شمشیر ← آستانهٔ تیغبسمل آهنگان ← آمادهٔ شهادت

حسن تا سر داد ابرو را به قتل عاشقان

قبضه شد انگشت حیرت در دهان شمشیر را

انگشت حیرت ← انگشت به دندان از شگفتیسر داد ← رخصت دادقبضه ← دستهٔ شمشیر

گشت از خواب گران چشمت به خون ما دلیر

می‌کند بیباک‌تر سنگ فسان شمشیر را

خواب گران ← خواب سنگینسنگ فسان ← سنگ سنبادهٔ تیغ

زایل از زینت نگردد جوهر مردانگی

قبضهٔ زر از برش مانع مدان شمشیر را

برش ← تیغه و برندگیجوهر مردانگی ← گوهر شجاعتقبضهٔ زر ← دستهٔ زرین

بر شجاعت پیشه ننگ است از تهور دم مزن

حرف جوهر برنیاید از زبان شمشیر را

تهور ← بی‌باکی خامحرف جوهر ← سخن از گوهر تیغشجاعت پیشه ← اهل شجاعت

بسمل موج می‌ام زخمم همان خمیازه است

در لب ساغر کن ای قاتل نهان شمشیر را

نوبهار عشرتم بیدل که با این لاغری

خون صیدم کرد شاخ ارغوان شمشیر را

شاخ ارغوان ← شاخهٔ ارغوان خون‌رنگلاغری ← نحیفینوبهار عشرتم ← بهار شادی من
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
ساغر
جامِ شراب؛ نمادِ دریافتِ فیض و سرمستیِ معنوی.
تسلیم
سرسپردگی و رضا؛ نمادِ فنا و واگذاریِ خویش به حق.
حرف
سخن و کلمه؛ نمادِ گفتار در برابرِ خاموشیِ معنا.
غرور
خودبینی و نخوت؛ نزدِ بیدل پردهٔ پندارِ خودی و حجابِ راه.
گوهر
مروارید درون صدف؛ نماد حقیقت پنهان و کمال نهفته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗