› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1074

بهار می‌رود و گل ز باغ می‌گذرد

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه اغمیگذردردیف می گذرددشواری درآمدنی

بهار می‌رود و گل ز باغ می‌گذرد

پیاله گیر که فصل دماغ می‌گذرد

نوای بلبل و آواز خندهٔ گلها

به دوش عبرت بانگ‌کلاغ می‌گذرد

کدورتی که ز اسباب چیده‌ای بر دل

سیاهیی است که آخر ز داغ می‌گذرد

به جستجوی چه مطلب شکسته‌ای دامن

غبار خود بهم آور سراغ می‌گذرد

کسی به جان‌کنی بی‌اثر چه چاره کند

فراغها به تلاش فراغ می‌گذرد

فریب جلوهٔ طاووس زین چمن نخوری

غبار قافله سالار داغ می‌گذرد

مخالفت هم ازین دوستان غنیمت گیر

دو روزه صحبت طوطی و زاغ می‌گذرد

شرر به صفحه زن و فرصت طرب درپاب

شب سحر نفست بی‌چراغ می‌گذرد

زقید لفظ برآ معنی مجرد باش

می است نشئه دمی کز ایاغ می‌گذرد

مگو پیام قناعت به منعمان بیدل

غریق حرص ز پل بی‌دماغ می‌گذرد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
اثر
نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بی‌اثر است.
شب
تاریکیِ شبانه؛ نمادِ هجران، راز و خلوتِ سالک.
شرر
جرقه آتش؛ نماد لحظه‌ای بودن و زود گذشتنِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗