› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1197

خیال نامداری تا کی‌ات خاطرنشین باشد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ینباشدردیف باشددشواری میانه

خیال نامداری تا کی‌ات خاطرنشین باشد

چه لازم سر‌نوشتت‌ چون نگین زخم جبین باشد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخاطرنشین ← در دل نشستهزخم جبین ← زخمِ پیشانی؛ داغِ سجدهنامداری ← شهرت و آوازهنگین ← نگینِ انگشتری

درین وادی به حیرت هم میسر نیست آسودن

همه‌گر خانهٔ آیغغه‌گردی حکم زین باشد

آیغغه‌گردی ← آیینه‌وار گشتن در همه‌جاحکم زین ← قانونِ همین وادیحیرت ← سرگشتگیِ عرفانی

طراوت آرزو داری ز قید جسم بیرون آ

که سرسبزی نبیند دانه تا زیر زمین باشد

به خود پیچیدن ما نیست بی‌انداز پروازی

کمند موج ما را یکنفس گرداب چین باشد

به خود پیچیدن ← در خود تاب‌خوردنکمند موج ← کمندِ موجگرداب چین ← چینِ گرداب؛ پیچِ فنا

به قدر جهد معراجی‌ست ما را ورنه آتش هم

به راحت گر زند خاکسترش بالانشین باشد

بالانشین ← بر اوج نشستهخاکسترش ← خاکسترِ آتشمعراجی‌ست ← عروجی است

به حیرت رفته است از خویش اگر شمع‌ست اگر محفل

نشاط هر دو عالم یک نگاه واپسین باشد

غباری نیست از پست و بلند موج دریا را

حقیقت .بی‌نیاز ز اختلاف کفر و دین باشد

پی قتلم چه دامن برزند شوخی که در دستش

هجوم جوهر شمشیر چین آستین باشد

جوهر شمشیر ← آبداری و تیزیِ تیغدامن برزند ← دامن برچیند؛ آماده شودچین آستین ← چینِ آستین؛ تیغِ نهان

ز چشم تر مآل انتظار شوق پرسیدم

جگر خون گشت و گفت: احوال مشتاقان چنین باشد

فرو رو پر خاک ای سرگران نشئهٔ خست

ز قارون نام هم کم نیست بر روی زمین باشد

محال است اینکه عجز از طینت ما رخت بربندد

سحر گر صد فلک بالد همان آه حزین باشد

ندارم نشئهٔ دیگر به هر سرگشتگی بیدل

چوگردابم درین محفل خط ساغر همین باشد

خط ساغر ← خطِ پیمانه؛ حدِّ مستیسرگشتگی ← حیرانینشئهٔ دیگر ← مستیِ دیگر
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗