دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1395
صد ابد عیش طرب خانهٔ دنیا بخشند
صد ابد عیش طرب خانهٔ دنیا بخشند
نفسیگر به دل سوختهام جا بخشند
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندخانهٔ دنیا ← سرای اینجهانیصد ابد ← عمرهای بیپایان بسیارعیش طرب ← لذت و شادمانینفسیگر ← اگر یک دم
سیر خمخانهٔ کثرت به دماغم زده است
شایدم نشئهٔ تحقیق دو بالا بخشند
به دماغم زده است ← مرا سرمست و خمار کردهدو بالا ← دوبرابر و فزونترسیر خمخانهٔ کثرت ← گشتِ میکدهٔ کثرتهانشئهٔ تحقیق ← سرخوشیِ معرفت حقیقی
خون سعی از جگر سنگ چکاند هرجا
طاقتی از دل عشاق به مینا بخشند
جگر سنگ ← دل سخت و بیرحمخون سعی ← رنجِ کوشش سختعشاق ← عاشقانمینا ← شیشهٔ شراب؛ ظرفِ صفا
آبروبی چوگل آینه بر کف دارم
لالهرویان مگرم رنگ تماشا بخشند
آبروبی چوگل ← آبرویی لطیف چون گلآینه بر کف ← آینه در دست برای جلوهرنگ تماشا ← جلوه و طراوتِ نگریستنلالهرویان ← زیبارویانِ لالهچهره
فیض عشاق اگر عام کند رخص عشق
با خزان پیرهن رنگ ز سیما بخشند
خزان پیرهن ← پیراهنِ پژمرده و خزانزدهرخص عشق ← رخصت و جوازِ عشقرنگ ز سیما ← طراوت از چهرهفیض عشاق ← برکت و لطفِ عاشقان
شوق بر کسوت ناموس جنون میلرزد
عوض داغ مبادا ید بیضا بخشند
جنون ← شوریدگیِ عشقعوض داغ ← به جای نشانِ سوز عشقکسوت ناموس ← جامهٔ آبرو و حرمتید بیضا ← معجزهٔ دستِ نورانی موسی
صبحگلزار وفا نالهٔ بیتاثیریست
اثر آن به که به انفاس مسیحا بخشند
انفاس مسیحا ← دمهای شفابخش عیسیصبحگلزار وفا ← سپیدهدمِ باغِ وفادارینالهٔ بیتاثیریست ← فریادِ بیاثر است
نقش نیرنگ دو عالم رقم لوح دل است
همه از ماست گر این آینه بر ما بخشند
از نواهای یک آهنگ ازل هیچ مپرس
حکم سر دادن شوقست اگر پا بخشند
آرزو داغ امیدیست خدایا مپسند
که جگر خون شود و نشئه به صهبا بخشند
شسته میجوشد ازین بحر خط نسخهٔ موج
جرم ما قابل آن نیست که فردا بخشند
بیدل آزادی من در قفس گمنامیست
دام راه است اگر شهرت عنقا بخشند
دام راه ← تله در مسیرشهرت عنقا ← آوازهٔ سیمرغِ افسانهایقفس گمنامیست ← بندِ ناشناختگی است
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزلهای مرتبط