دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 40
نسیم شانه کند زلفِ موجِ دریا را
نسیم شانه کند زلفِ موجِ دریا را
غبار سرمه دهد چشمِ کوه و صحرا را
ز زخمِ ارهٔ دندانِ موج ایمن نیست
گهر به دامنِ راحت چه سان کشد پا را
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندارهٔ دندانِ موج ← دندانههای ارهسان موجایمن نیست ← در امان نیستدامنِ راحت ← کنار آسایشکشد پا ← بیارامد
لبش به حلقهٔ آغوشِ خط بدان مانَد
که خضر تنگ به بر میکشد مسیحا را
عدمسرایِ دلم کنجِ عزلتی دارد
که راه نیست در او وهمِ بالِ عنقا را
عدمسرایِ دلم ← خانهٔ نیستیِ دلموهمِ بالِ عنقا ← خیالِ بال سیمرغکنجِ عزلتی ← گوشهٔ خلوت
حدیثِ نرم نمیآید از زبانِ درشت
شرارخیز بود طبع، سنگِ خارا را
حدیثِ نرم ← سخنِ ملایمسنگِ خارا ← سنگ سخت خاراشرارخیز ← جرقهزا
همیشه تشنهلبِ خونِ ما بوَد بیدل
چو شیشه هر که به دست آورَد دلِ ما را
تشنهلبِ خونِ ما ← تشنه به خون ماشیشه ← جام شکننده؛ تشنهٔ خون
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- راه
- مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
غزلهای مرتبط