› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 217

از حادث آفرینی طبع سقیم ما

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه یمماردیف مادشواری دشوار

از حادث آفرینی طبع سقیم ما

بر سایه خورد پهلوی شخص قدیم ما

آفاق را در آتش وآب جنون فکند

خلد وجحیم صنعت امید وبیم ما

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآفاق ← کرانه‌های جهانخلد ← بهشتصنعت ← ساخته و دستاورد

دل مبرم و حقیقت نایاب مدعاست

برطورریخت برق فضولی‌کلیم ما

برطورریخت ← بر کوه طور ریختمبرم ← سرسخت و اصرارگر

یکتایی آفرید لب خودستای عشق

در نقطهٔ دهن الفی داشت میم ما

الفی ← حرف الف؛ راست‌قامتخودستای ← خودستایندهمیم ← حرف میم؛ گردی دهاننقطهٔ دهن ← نقطهٔ دهانیکتایی ← وحدت و یگانگی

در عالم نوازش مطلق، کجاست رد

بخشیده است بر همه خود را کریم ما

رد ← رد کردن و نپذیرفتننوازش مطلق ← مهر و لطف بی‌قیدکریم ← بخشندهٔ بزرگوار

جز پیش خویش راه شکایت‌کجا برد

با غیر صحبتی که ندارد ندیم ما

ندیم ← همدم و هم‌نشین بزم

چون سایه سر به خاک ادب واکشیده‌ایم

از زیر پای ما نکشدکس‌گلیم ما

خاک ادب ← خاکِ فروتنیواکشیده‌ایم ← فرود آورده‌ایم

میدان حیرت صف آیینه رفته‌ایم

شمشیرمی‌کشد به سر خود غنیم ما

صف آیینه ← ردیف و صفِ آینهغنیم ← دشمنمیدان حیرت ← عرصهٔ سرگشتگی

آغوش‌ها به حسرت دیدار باز کرد

زخم دل به تیغ تغافل دو نیم ما

تغافل ← عمداً بی‌توجهی‌کردنتیغ تغافل ← شمشیرِ نادیده‌گرفتنحسرت دیدار ← اندوهِ ندیدندو نیم ← دونیم‌شده

شد عمرها که از نظر اعتبار خلق

غلتان گذشت گوهر اشک یتیم ما

بیدل زبس که مغتنم باغ فرصتیم

گل سینه می‌درد به وداع نسیم ما

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗