› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 80

عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ورراردیف رادشواری درآمدنی

عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را

از گداز دل دهد روغن چراغ طور را

عشق چون گرم طلب سازد سرِ پرشور را

شعلهٔ افسرده پندارد چراغ طور را

بی‌نیازی بسکه مشتاق لقای عجز بود

کرد خال روی دست خود سلیمان مور را

از فلک بی ناله کام دل نمی‌آید به دست

شهد خواهی آتشی زن خانهٔ زنبور را

از شکست دل چه عشرت‌ها که برهم خورد و رفت

موی چینی شام جوشاند از سحر فغفور را

آرزومند تو را سیر گلستان آفت است

نکهت گل تیغ باشد صاحب ناسور را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندناسور ← زخمِ کهنهنکهت ← بوی خوش

سوختن در هر صفت منظور عشق افتاده است

مشربِ پروانه از آتش نداند نور را

مشربِ پروانه ← ذوق و خویِ سوختنِ پروانهمنظور عشق ← مقصود و مطلوبِ عشق

صاف و دُردی نیست در خمخانهٔ تحقیق لیک

دار بالا بُرد شور نشئهٔ منصور را

خمخانهٔ تحقیق ← میخانهٔ حقیقت‌جوییدار ← چوبهٔ داردُردی ← تیرگی و ته‌ماندهٔ شرابنشئهٔ منصور ← سرمستیِ حلاج

گر دلی داری، تو هم خون ساز و صاحب‌‌نشئه باش

مِی شدن مخصوص نبود دانهٔ انگور را

خون ساز ← خون شو؛ فدا شوصاحب‌‌نشئه ← دارای سرمستی عرفانیمِی شدن ← به باده بدل گشتن

در طریق نفع خود کس نیست محتاج دلیل

بی عصا راه دهن معلوم باشد کور را

خوش‌نما نبود به پیری عرض‌انداز شباب

لاف گرمی سرد باشد نکهت کافور را

عرض‌انداز شباب ← خودنمایی جوانیلاف گرمی ← ادعا و بالیدن به گرمینکهت کافور ← بوی سرد کافور

بر امید وصل مشکل نیست قطع زندگی

شوقِ منزل می‌کند نزدیک، راه دور را

نغمه هم در نشئه‌پیمایی قیامت می‌کند

موج می تار است بیدل کاسهٔ طنبور را

تار ← سیم سازطنبور ← ساز زهیموج می ← موج باده؛ شور مستینشئه‌پیمایی ← سیر در سرمستی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗