› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1316

دونان که در تلاش گهر دست شسته‌اند

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ردستشستهاندردیف دست شسته انددشواری نسبتاً آسان

دونان که در تلاش گهر دست شسته‌اند

چون سگ به استخوان چقدر دست شسته‌اند

بر خوان وهم منتظران بساط حرص

نی خشک دیده‌اند و نه تر، دست شسته‌اند

جمعی به ذلتی که برند ازکباب دل

از خود چو شمع شام و سحر دست شسته‌اند

زین مایده حضور حلاوت نصیب کیست

سیلی‌خوران به موج خطر دست شسته‌اند

هستی نفس‌گداختهٔ نام جرات است

بی‌زهره‌ها همه ز جگر دست شسته‌اند

در چشمهٔ خیال هم آبی نمانده است

از بسکه رفتگان ز اثر دست شسته‌اند

سیر چنارکن که مقیمان این بهار

از حاصل ثمر چقدر دست شسته‌اند

دربا تلاطم آیسنه، صحرا غبارخیز

از عافیت چه خشک و چه تر دست شسته‌اند

رفع کدورت دو جهان سودن کفی‌ست

آزادان به آب‌گهر دست شسته‌اند

هر سبزه ترزبان خروش اناالحناست

خوبان درین حدیقه مگر دست شسته‌اند

تا لب‌ گشوده‌اند به حرف تبسمت

شیرین‌لبان ز شیر و شکر دست شسته‌اند

بیدل کراست آگهی از خود که چون حباب

در تشت واژگونه ز سر دست شسته‌اند

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗