› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 669

فکر تدبیر سلامت خون راحت خوردنست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ردنستدشواری دشوار

فکر تدبیر سلامت خون راحت خوردنست

ما همه بیچاره‌ایم و چاره ما مردنست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتدبیر سلامت ← چاره‌اندیشی برای آسایشخون راحت خوردنست ← نابودکردن آسایش استچاره ما مردنست ← تنها چاره‌مان مرگ است

صبح گر هنگامهٔ نشو و نما بر چرخ چید

خاک ما را هم بساطی بر هوا گستردنست

بر چرخ چید ← بر آسمان آراستبساطی بر هوا ← گستردن فرش در هواهنگامهٔ نشو ← شور و غوغای رشدگستردنست ← گستردن است

بس که در باغ جهان تنگ است جای انبساط

رنگ اگر دارد پر پرواز در پژمردنست

انبساط ← گشایش و شادابیپر پرواز ← بال پریدنپژمردنست ← پژمردن و پلاسیدن است

شیشهٔ ساغر سال و مه ندارد دم زدن

عافیت اینجا نفس بیرون دل بشمردنست

بشمردنست ← شمردن و حساب‌کردن استدم زدن ← نفس کشیدنشیشهٔ ساغر ← جام شیشه‌ای بادهنفس بیرون دل ← دمی بیرون از دل

طاس گردون هر چه آرد مفت اوهام است و بس

در بساط ما امید باختن هم بردنست

محرم بحر از شکست قطره می‌لرزد چو موج

خصم رحمت زیستن دل‌های خلق آزردنست

آزردنست ← رنجاندن استخصم رحمت ← دشمن مهربانیشکست قطره ← شکستن و فنای قطرهمحرم بحر ← آشنای راز دریا

جبههٔ بحر از عرق تا حشر نتوان یافت پاک

زانقدر خشکی که گوهر را غم افسردن‌ست

افسردن‌ست ← سفت‌شدن و یخ‌بستن استجبههٔ بحر ← پیشانی دریاحشر ← روز رستاخیز

امتحان در هر چه کوشد خالی از تشویش نیست

بار مشق خامه هم بر پشت ناخن بردنست

بر تغافل زن ز اصلاح شکست کار دل

موی چینی بیش و کم شایستهٔ نستردنست

اصلاح شکست ← ترمیم شکستگی دلتغافل ← عمداً نادیده‌گرفتنموی چینی ← چینی ظریف چینینستردنست ← پاک‌نکردن و نتراشیدن است

جرات افشای راز عشق بیدل سهل نیست

تا چکد یک اشک مژگان‌ها به خون افشردنست

افشای راز ← فاش‌کردن رازافشردنست ← فشردن و چلاندن است
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗