دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 281
ز چشم بینگه بودم خرابآباد غارتها
ز چشم بینگه بودم خرابآباد غارتها
چه لازم در دل دوزخ نشستن از شرارتها
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبینگه ← بینگاه و بیالتفاتخرابآباد غارتها ← ویرانهٔ آباد غارتهاشرارتها ← بدیها و آتشها
سواد نامه همکم نیست در منع صفای دل
به حیرانی مژه برداشتم کردم عمارتها
حیرانی مژه ← سرگشتگی مژهسواد نامه ← سیاهی نوشتهعمارتها ← بناها و ساختنهامنع صفای دل ← مانع پاکی دل
به ذوق کعبه مگذر ازطوافکلبهٔ مجنون
غبار معنی الفت مباشید از عبارتها
عبارتها ← لفظها و ظاهرهاغبار معنی ← گرد معنای باطن
هجومداغ عشقت کرد ایجاد سرشک من
ز دل هرجا سویدا جوش زد دارد زیارتها
ایجاد سرشک ← پدیدآوردن اشکزیارتها ← زیارتهاسویدا ← نقطهٔ سیاه دلهجومداغ ← حملهٔ سوز عشق
شکست برگگل هم از تبسم عالمی دارد
عرقریزیست هر جا جمع میگردد حرارتها
تبسم ← لبخندحرارتها ← گرماهاشکست برگگل ← شکستن برگ گلعرقریزیست ← عرقریختن است
به خاک خود تیمم ساحل امنی دگر دارد
خم آورد ابروی ناز تو از بار اشارتها
بار اشارتها ← سنگینی اشارههاتیمم ← پاکی با خاک بهجای وضوساحل امنی ← کنارهٔ ایمنی
به حسن خلق بیدل تا توان در جنتآسودن
مشو چون زاهدان توفانی آب طهارتها
جنتآسودن ← آسودن در بهشتحسن خلق ← خوشخویی
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
- حسن
- زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
- معنی
- مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
- خلق
- مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
- نگه
- نگاه و نظر؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
غزلهای مرتبط