دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2575
من سنگدل چه اثر برم ز حضور ذکر دوام او
من سنگدل چه اثر برم ز حضور ذکر دوام او
چو نگین نشد که فرو روم به خود از خجالت نام او
سخن آب گشت و عبارتی نشکافت رمز تبسمش
تک و تاز حسرت موج می نرسید تا خط جام او
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندتک و تاز حسرت ← تلاش و تاختِ حسرتخط جام ← خط و نقشِ جامرمز تبسمش ← رازِ لبخندشعبارتی نشکافت ← عبارتی رمز را نگشود
نه سری که سجده بنا کند نه لبی که ترک ثناکند
به کدام مایه ادا کند عدم ستمزده وام او
ترک ثناکند ← ستایش را ترک کندعدم ستمزده ← نیستیِ ستمدیدهمایه ادا کند ← با چه سرمایه ادا کندوام او ← بدهی و حقِ او
سر خاک اگر به هوا رسد چو نظر کنی ته پا رسد
نرسیدهام به عمارتی که ببالم از در و بام او
ته پا رسد ← زیرِ پا آیددر و بام او ← در و بامِ اوسر خاک ← سرِ خاکی و حقیرعمارتی ← بنا و ساختمانِ وجود
به بیانم آن طرف سخن به تامل آنسوی وهم و وظن
ز چه عالمم که به من ز من نرسیده غیر پیام او
آن طرف سخن ← آن سویِ سخنغیر پیام او ← جز پیامِ اووهم و وظن ← گمان و ظن
تک و پوی بیهده یافتم به هزار کوچه شتافتم
دری از نفس نشکافتم که رسم به گرد خرام او
تک و پوی بیهده ← دویدن و کوششِ بیهودهدری از نفس نشکافتم ← دری از نفس نگشودمگرد خرام او ← گردِ راه رفتنِ نازآلودِ او
به هوا سری نکشیدهام به نشیمنی نرسیدهام
ز پر شکسته تنیدهام به خیال حلقهٔ دام او
تنیدهام ← بافتهامحلقهٔ دام او ← حلقۀ دامِ اونشیمنی ← جای آرام و منزلپر شکسته ← پرِ شکستهام
نه دماغ دیدهگشودنی نه سر فسانه شنودنی
همه را ربوده غنودنی به کنار رحمت عام او
دماغ دیدهگشودنی ← حوصله و حالِ چشم گشودنرحمت عام او ← رحمتِ همگانیِ اوفسانه شنودنی ← شنیدنِ افسانه
زحسد نمیرسی ای دنی به عروج فطرت بیدلی
تو معلم ملکوت شو که نهای حریف کلام او
حریف کلام او ← هماورد و شایستۀ سخنِ اوعروج فطرت ← بالارفتنِ سرشت و ذاتمعلم ملکوت ← آموزگارِ عالمِ ملکوت
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- حسرت
- افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
- دماغ
- بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
- هوا
- هوای جو یا هوسِ نفس؛ آرزو، میل و عشقِ سوزان.
- دام
- تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
غزلهای مرتبط