› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 93

چه امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انشراردیف رادشواری دشوارتر

چه امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را

مگر حیرت‌شفیع جرأت نیندیشد بیانش را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبیانش ← گفتنشحیرت‌شفیع ← حیرت شفاعت‌گرعرض شوخی ← بیان طنازی

بهار عافیت عمری‌ست کز ما دور می‌تازد

به گردش آورم رنگی که گردانم عنانش را

بهار عافیت ← بهار تندرستیرنگی ← حیلت و شیوه‌ایعنانش ← مهار آن بهار

مشو ایمن ز تزویر قد خم‌گشتهٔ زاهد

که پیش از تیر در پرواز می‌بینم‌کمانش را

تزویر ← ریاکاریقد خم‌گشتهٔ ← قامت خمیده

مدارای حسود از کینه‌خویی‌ها بتر باشد

خطر در آب تیغ از قعر کم نبودکرانش را

آب تیغ ← روی تیغقعر ← ژرفامدارای حسود ← مدارا با حسودکینه‌خویی‌ها ← کینه‌توزی‌ها

ز مهماخانهٔ گردون چه‌جویی نعمت سیری

که نقش کاسه‌ای جز تنگ‌چشمی نیست خوانش را

تنگ‌چشمی ← بخلخوانش ← سفرهٔ اومهماخانهٔ گردون ← میهمان‌سرای فلکنعمت سیری ← نعمت سیرکننده

جهان بر دستگاه خویش می‌نازد ازین غافل

که چشم بسته زیر بال دارد آسمانش را

دستگاه خویش ← سامانه و شکوه خودزیر بال ← در پناه بالچشم بسته ← نادان و بی‌خبر

درشتی آنقدر در باغ امکان آبرو دارد

که جای مغزپرورده‌ست خرما استخوانش را

استخوانش ← هستهٔ خرماباغ امکان ← باغ جهان ممکندرشتی ← زبری و خشونت

زند گر شمع با حسن تو لاف‌گرم بازاری

به آهی می‌توانم قفل بر درزد دکانش را

دکانش ← دکان شمعقفل بر درزد ← در دکان را ببندملاف‌گرم بازاری ← ادعاي رونق بازار

کجا یابد سر ما ناکسان بار سجود او

مگر بر جبهه بنویسیم نام آستانش را

آستانش ← آستانهٔ درگاه اوبار سجود ← سنگینی و سنگینی سجدهجبهه ← پیشانیناکسان ← فرومایگان، نالایقان

نهان از دیده‌ها تصویر عاشق گریه‌ای دارد

مبادا رنگ گیرد دامن اشک روانش را

تصویر عاشق ← نقش و چهرهٔ عاشقرنگ گیرد ← لکهٔ رنگی بردارد

به این فطرت که در فکر سراغ خودگمم بیدل

چه خواهم گفت اگر حیرت زمن پرسد نشانش را

حیرت ← سرگشتگی عرفانیسراغ خودگمم ← جویای خویشتن گم‌گشته‌امفطرت ← سرشت، خوی طبیعینشانش ← آدرس و جای او
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗