› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1092

گرد مرا تحیّر، صبح جنون سبق کرد

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه قکرددشواری نسبتاً آسان

گرد مرا تحیّر، صبح جنون سبق کرد

دستی نداشت طاقت، جیبم چنین که شق کرد

دل تشنهٔ جنون‌هاست از وهم و ظن مپرسید

زین دست مشق بسیار مجنون بر این ورق کرد

پیداست شغل زاهد، وقت دگر چه باشد

سر‌ها به یکدگرکوفت هرگه که یاد حق کرد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندشغل زاهد ← کار و پیشهٔ زاهدیاد حق ← ذکرِ خدایکدگرکوفت ← به هم کوبید

دل با کمال تحقیق از شبهه‌ام نپرداخت

آیینه ساخت امّا پرداز بی‌نسق کرد

بی‌نسق ← بی‌نظم و بی‌سامانتحقیق ← جست‌وجوی دقیقشبهه‌ام ← تردیدمپرداز ← پرداخت و صیقل

زبن باغ تا دمیدم جز خون دل نچیدم

گلگون قبای نازی صبح مرا شفق کرد

از انفعالم آخر شستند دست قاتل

خونم روان نگردید رنگ حنا عرق کرد

مهمان این بساطیم اما چه سود بیدل

دیدار نعمتی بود آیینه در طبق کرد

آیینه در طبق ← آینه بر طبق؛ هدیهٔ خالی‌نمابساطیم ← بر این سفره و پهنه‌ایمدیدار نعمتی ← دیدنْ خود نعمتیطبق ← سینی و طبق
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
مجنون
دیوانهٔ عشق؛ نمادِ عاشقِ ازخودرفته و رسوای صحرا.
دیدار
رؤیت و ملاقات؛ نمادِ وصالِ معشوق و مشاهدهٔ حق.
حنا
رنگ سرخِ زودرنگ‌باز؛ نماد جلوه گذرا و رنگِ ناپایدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗