› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1785

دل دیوانه‌ای دارم به گیسوی گرهگیرش

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه یرشدشواری دشوار

دل دیوانه‌ای دارم به گیسوی گرهگیرش

که نتوان داشتن همچون صدا در بند زنجیرش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددر بند زنجیرش ← در بند زنجیر اوگیسوی گرهگیرش ← گیسوی گره‌گیر او

ز خواب عافیت بیگانه باشد چشم زخم من

سرتسلیم تا ننهد به بالین پر تیرش

تو در بند خودی قدر خروش دل چه می‌دانی

که آواز جرس گمگشتگان دانند تاثیرش

آواز جرس ← صدای زنگ کاروانبند خودی ← بند خودپرستیخروش دل ← فریاد دلگمگشتگان ← گمشدگان راه

مگو افسرد عاشق گر نداری پای جولانی

چوگل صد رنگ پرواز است زیر بال تغیرش

افسرد ← افسرده استبال تغیرش ← بال دگرگونی‌اشصد رنگ پرواز ← پرواز صد رنگپای جولانی ← پای تاختن و جولان

مآل کار غفلت‌های ما را کیست دریابد

که همچون خواب مخمل حیرت محض است تعبیرش

تعبیرش ← تعبیر آنحیرت محض ← سرگشتگی محضخواب مخمل ← خواب نرم مخمل‌گونهمآل کار ← فرجام کار

سفال و چینی این بزم بر هم خوردنی دارد

تو از فقر و غنا آماده کن ساز بم در زیرش

بر هم خوردنی ← شکستن و به‌هم‌خوردنساز بم ← ساز و آهنگ بمسفال و چینی ← کاسهٔ سفال و چینیفقر و غنا ← تهیدستی و توانگری

غبار صیدم از صحرای امکان رفته‌ام اما

هنوز از خون من دارد روانی آب شمشیرش

تماشاگاه صحرای محبت حیرتی دارد

که باید در دل آیینه خفت از چشم نخجیرش

اثر پروردهٔ ذوق گرفتاری دلی دارم

که بالد شور زنجیر از شکست رنگ تصویرش

دم پیری فسردن بر دل عاشق نمی‌بندد

تب شمع محبت نشکند صبح از تباشیرش

تب شمع ← گرمای تب‌گونهٔ شمعتباشیرش ← سپیدی صبحگاهشدم پیری ← هنگام پیریفسردن ← یخ زدن و افسردن

جوانی‌های اوهامت به این خجلت نمی‌ارزد

که چون نظاره خم‌گردیدن مژگان کند پیرش

اوهامت ← پندارهایتخم‌گردیدن مژگان ← خم شدن مژگاننظاره ← نگاهپیرش ← پیر کند او را

مپرس از ساز جسم و الفت تار نفس بیدل

جنون دارد کف خاکی که من دارم به زنجیرش

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗