› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2721

که‌ام من از نصیب عالم اظهار مأیوسی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه وسیدشواری درآمدنی

که‌ام من از نصیب عالم اظهار مأیوسی

غبار دامن رنگی صدای دست افسوسی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددامن رنگی ← دامن آلوده به رنگ دنیادست افسوسی ← دست بر هم زدن از حسرتغبار دامن ← گرد نشسته بر دامنمأیوسی ← ناامیدی

حباب این محیطم مفت دیدن‌هاست اسرارم

پری زیر بغل می‌گردم از مینای محسوسی

حباب ← حباب آب؛ وجود ناپایدارمحیطم ← اقیانوس هستی‌اممفت دیدن‌هاست ← به رایگان در معرض دیدمینای محسوسی ← شیشهٔ جهان ماده

ندانم تیغ قاتل از چه گلشن داده‌اند آبش

چکیدن‌های خونم نیست بی آواز طاووسی

حجاب وصل نتوان یافت جز گرد خیال اینجا

ز بالیدن فروغ شمع گل کرده‌ست فانوسی

دلی پرداخت از بی‌پردگی‌ها ساز بیرنگی

بهار آیینه دارد در شکست رنگ فانوسی

بی‌پردگی‌ها ← برهنگی و بی‌پوششی‌هاساز بیرنگی ← آهنگ بی‌رنگی و اطلاقشکست رنگ ← درهم‌شکستن تعین رنگیفانوسی ← چراغ پوشیده

ز دیرستان حیرت تشنهٔ دیدار می‌آیم

به بار هر نم اشکی فغان گم کرده ناقوسی

تشنهٔ دیدار ← مشتاق دیدن محبوبدیرستان حیرت ← صومعهٔ سرگشتگی و حیرانیفغان گم کرده ← نالهٔ گمشدهناقوسی ← زنگ دیر؛ بانگ فغان

کباب لذت خاموشی‌ام از گفتگو بس کن

بهم آوردن لب‌ها به یادم می‌دهد بوسی

شکست آیینهٔ تعمیر چندین جلوه است اینجا

چکید اشک من و حسن تو در آفاق زد کوسی

تعمیر ← بازسازی و آراستنجلوه ← نمود و ظهورزد کوسی ← طبل شهرت نواخت

نگردی ای شرار کاغذ از هم مشربان غافل

که از خاکستر ما هم پر افشان بود طاووسی

ز خودگر نگذری باری ز اسباب جهان بگذر

چراغی تا کنی روشن در آتش گیر فانوسی

از آن سامان عشرت‌ها که چون گل داشتم بیدل

کنون از گردش رنگ است با من دست افسوسی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗