دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2441
اشکم ز بیقراری زد بر دَرِ چکیدن
اشکم ز بیقراری زد بر دَرِ چکیدن
افتادن است آخر اطفال را دویدن
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانداطفال را دویدن ← دویدنِ کودکان؛ انجامیدن به افتادنبیقراری ← ناآرامی و اضطرابدَرِ چکیدن ← آستانهی ریختن
از تیغِ مرگْ عاشق رنگ بقا نبازد
عمر دوباره گیرد چون ناخن از بریدن
رنگ بقا ← نشان و جلوهی ماندگاریعمر دوباره ← زندگیِ دوبارهناخن از بریدن ← روییدنِ دوبارهی ناخن پس از قطع
فقر است و نقد تمکین، جاه است و موج خفّت
از بحرْ بیقراری، از ساحلْ آرمیدن
آرمیدن ← آرام گرفتنموج خفّت ← خیزشِ خوارینقد تمکین ← سرمایهی تسلیم و فرمانبرداری
ارباب رنگ دایم محوِ لباس خویشاند
از داغ نیست ممکن طاووس را پریدن
ارباب رنگ ← صاحبانِ ظاهر و زینتداغ ← نشانِ سوز؛ لکهی رنگیمحوِ لباس ← غرقِ جامهی خویش
بیدل به جوی شمشیر خون جگر خورد آب
زندان بیقراران نبود جز آرمیدن
آرمیدن ← آرام گرفتن؛ آسودگیبیقراران ← ناآرامان؛ عاشقانجوی شمشیر ← جویبارِ تیغ؛ مسیرِ خطرخون جگر ← رنج و اندوهِ عمیق
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
- بحر
- دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو میشود.
- عمر
- زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده میشود.
- محو
- زدوده و ناپدیدشدن؛ کنایه از فنا و استغراق در حقیقت.
- جگر
- عضوِ درون؛ نمادِ کانونِ درد، خونشدنِ دل و تابِ رنج.
- طاووس
- پرندهٔ خوشرنگ؛ نمادِ جلوهٔ حُسن و خودبینیِ زیبایی.
- فقر
- بیچیزی و نیازمندی؛ نمادِ تهیدستیِ صوفیانه و استغنا از دنیا.
- مرگ
- پایانِ زندگی؛ نزدِ بیدل دروازهٔ فنا و وصل.
- ممکن
- شدنی؛ در حکمت، هستیِ وابسته در برابرِ واجب.
- جاه
- مقام و منزلت؛ نمادِ جاهطلبیِ دنیوی و فریبِ آن.
- نقد
- پولِ حاضر و سرمایه؛ نمادِ داراییِ حقیقیِ جان.
غزلهای مرتبط