› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 877

بیا ای جام و مینای طرب نقش‌کف پایت

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ایتدشواری میانه

بیا ای جام و مینای طرب نقش‌کف پایت

خرام موج می مخمور طرز آمدن‌هایت

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخرام موج می ← خرامش موج شرابطرز آمدن‌هایت ← شیوهٔ آمدن‌هایتمخمور ← مست و خمارمینای طرب ← ظرف شرابِ شادینقش‌کف پایت ← نقش کف پای تو

نفس در سینه، نکهت آشیان خلد توصیفت

نگه در دیده شبنم پرور باغ تماشایت

آشیان خلد ← آشیانهٔ بهشتباغ تماشایت ← باغ تماشای توشبنم پرور ← پرورش‌دهندهٔ شبنمنکهت ← بوی خوش

شکوه جلوه‌ات جز در فضای دل نمی‌گنجد

جهان پر گردد از آیینه تا خالی شود جایت

پر آسان است اگر توفیق بخشد نور بی‌تابی

تماشای بهشت از گوشهٔ چشم تمنایت

توان در موج ساغر غوطه زد از نقش پیشانی

به مستی گر دهد فرمان نگاه نشئه‌پیمایت

غوطه زد ← فرو رفتنموج ساغر ← موج جام شرابنشئه‌پیمایت ← سیرکننده در سرمستیِ تونقش پیشانی ← چین و نشان پیشانی

فروغ شمع هم مشکل تواند رنگ گرداندن

در آن محفل که منع دور ساغر باشد ایمایت

ایمایت ← اشاره و ایمای تورنگ گرداندن ← تغییر رنگفروغ شمع ← نور شمعمنع دور ساغر ← بازداشتن گردش جام

مروت صرف ایجادت کرم فیض خدا دادت

ادب تعمیر بنیادت حیا آثار سیمایت

آثار سیمایت ← نشانه‌های چهرهٔ توتعمیر بنیادت ← ساخت و استحکام بنیاد توصرف ایجادت ← ویژهٔ آفرینش توفیض خدا دادت ← بخشش خداداد تومروت ← جوانمردی

نظر اندیشی وهمم به داغ غیر می‌سوزد

دلی آیینه سازم کز تو ریزم رنگ همتایت

آیینه سازم ← آینه‌گر منداغ غیر ← سوز و نشان بیگانهرنگ همتایت ← رنگِ همانند و همتای تونظر اندیشی ← نگرانی از نگاه دیگرانوهمم ← خیال و گمان من

هواخوه تو اکسیر سعادت در بغل دارد

نفس بودم سحر گل کردم از فیض دعا‌هایت

اکسیر سعادت ← اکسیر خوشبختیسحر ← جادوفیض دعا‌هایت ← برکت دعاهایتهواخوه ← هواخواه و دوستدارگل کردم ← شکوفا شدم

تهی از سجدهٔ شوقت سر مویی نمی‌یابم

سراپا در جبین می‌غلتم از یاد سراپایت

اثر محو دعای بیدل است امید آن دارد

که بالد دین و دنیا در پناه دین و دنیایت

اثر محو ← نوشتهٔ محوشوندهبالد ← ببالد و رشد کنددین و دنیا ← دین و دنیاپناه ← پناهگاه
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗