ظالم چه خیال است مؤدب به در آید
ظالم چه خیال است مؤدب به در آید
آن نیست کجی کز دم عقرب به در آید
می چارهگر کلفت زهاد نگردید
توفان مگر از عهدهٔ مذهب به در آید
آرام زمانیست که در علم یقینت
تاثیر ز جمعیت کوکب به در آید
جز سوختن افسردهدلان هیچ ندارند
رحم است به خشتی که ز قالب به در آید
با بخت سیه چارهٔ خوابم چه خیال است
بیدار شود سایه چو از شب به در آید
زین مرحله خوابانده به در زن که مبادا
آواز سوار از سم مرکب به در آید
چون ماه نو از شرم زمینبوس تو داغم
هر چند که پیشانیام از لب به در آید
خطی ز سیهکاری من ثبت جبین است
ترسم که زند جوش و مرکب به در آید
آنجا که غبار اثر از خوی تو گیرند
آتش تریش چون عرق از تب به در آید
گر پرتو حسن تو به این برق شکوه است
خورشید هم از خانه مگر شب به در آید
در خلوت دل صحبت اوهام وبال است
بیزارم از آن حلقه که یارب به در آید
بیدل چقدر تشنهٔ اخفاست معانی
در گوش خزد هرقدر از لب به در آید
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- هیچ
- بودِ تهی و بیاعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
- حسن
- زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
- اثر
- نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بیاثر است.
- شب
- تاریکیِ شبانه؛ نمادِ هجران، راز و خلوتِ سالک.
- جوش
- غلیان و فوران؛ نمادِ شورِ درونی و بیقراریِ عشق.
- زمین
- خاک و گستره عالمِ خاکی؛ نمادِ فروتنی و جهانِ مادی.