› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2107

زان ناله که شب بی رخت افراخته بودم

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه اختهبودمردیف بودمدشواری دشوار

زان ناله که شب بی رخت افراخته بودم

در گردن گردون رسن انداخته بودم

این عالم آشفته که هستی است غبارش

رنگی‌ست که من صبح ازل باخته بودم

پرواز غبارم پر طاووس ندارد

همدوش خیالت نفسی تاخته بودم

هیهات که فردا چه شناسم من غافل

دیروز هم آثار تو نشناخته بودم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآثار تو ← نشانه‌هایِ توهیهات ← افسوس؛ دور از آن

پیشانی‌ام آخر ز عرق پاک نگردید

کز تاب رخت آینه نگداخته بودم

جز باد نپیمودم ازین دشت توهم

چون صبح طلسم نفسی ساخته بودم

دشت توهم ← دشتِ پندارِ باطلساخته بودم ← ساخته و بسته بودمطلسم نفسی ← طلسمِ یک دم

در آتشم از ننگ فضولی چه توان کرد

او در بر و من آینه پرداخته بودم

خاکسترم امروز تسلی‌گر دود است

پروانهٔ بیتاب همین فاخته بودم

بیتاب ← بی‌قرارتسلی‌گر ← آرام‌بخشفاخته ← فاخته؛ قمری

بیدل! ز میان دست غریبی به در آمد

تیغی که به میدان غرور آخته بودم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
دشت
بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
باد
وزشِ هوا؛ نمادِ ناپایداری، غرور و تهیّتِ هستی.
شب
تاریکیِ شبانه؛ نمادِ هجران، راز و خلوتِ سالک.
دود
بخار سیاهِ آتش؛ نشانه سوز درون، تیرگی و آه برآمده از دل.
رنگی
رنگین و رنگ‌دار؛ نمادِ فریب و ناپایداریِ ظاهرِ جهان.
غرور
خودبینی و نخوت؛ نزدِ بیدل پردهٔ پندارِ خودی و حجابِ راه.
گردن
گردن؛ نمادِ پذیرشِ بار و فروتنیِ تسلیم.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗