دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2790
عمر سبک عنان کجاست از نظرم تو میروی
عمر سبک عنان کجاست از نظرم تو میروی
دامن خود گرفتهام مینگرم تو میروی
موج نقاب حیرت است بر رخ اعتبار بحر
گر گهرم تو ساکنی ورگذرم تو میروی
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانداعتبار بحر ← نمود و اعتبارِ دریانقاب حیرت ← پردهٔ حیرتگهرم ← اگر گوهر باشم
غنچهکمین نشستهام دامن بوی گل به کف
جیب تامل از هوسگر بدرم تو میروی
بدرم ← پاره کنمجیب تامل ← جیبِ اندیشه و درنگغنچهکمین ← در کمین چون غنچه
بر در جود کبریا نیست ترانهٔ گدا
نامکریم بر زبان مستکرم تو میروی
ترانهٔ گدا ← نغمه و گداییِ نیازمندجود کبریا ← بخششِ کبریاییِ حقمستکرم ← مستِ بخشش و کرم
خلق طلب بهانهات محمل وهم میکشد
سیر خودت هزار جاسث دیر و حرم تو میروی
دیر و حرم ← صومعه و حرم؛ جایگاههای سیرمحمل وهم ← مرکبِ خیال و پندار
با نفس آمد و شدیست لیک ندارم امتیاز
قاصد من تو میرسی نامه برم تو میروی
امتیاز ← تشخیصِ فرققاصد ← پیک و فرستاده
لالهکجا و کو سمن تا شکند کلاه من
همچو بهار ازین چمن گل به سرم تو میروی
سمن ← یاسمنشکند کلاه ← رقابت و فخر فروشیگل به سرم ← گل بر سر نهادن؛ زینت
هستی و نیستی چو شمع پرتوی از خیال توست
با شب من تو آمدی با سحرم تو میروی
عکس حضور عیش ما خارج شخص هیچ نیست
من ز برت کجا رومگر ز برم تو میروی
خارج شخص ← بیرون از شخص و تنعکس حضور ← بازتابِ حضور
بیدل از التفات تو دوری من چه ممکن است
در وطنم تو مونسی همسفرم تو میروی
التفات ← توجه و عنایتمونسی ← همدم و مأنوس
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
- سیر
- گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
- هیچ
- بودِ تهی و بیاعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
- غنچه
- گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
غزلهای مرتبط