› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1719

بس که از شادابی خطت شد این گلزار سبز

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ارسبزردیف سبزدشواری درآمدنی

بس که از شادابی خطت شد این گلزار سبز

خاک می‌گردد چو ابر از سایهٔ دیوار سبز

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسایهٔ دیوار سبز ← سایهٔ دیوار پوشیده از سبزهشادابی خطت ← طراوت خط روی توگلزار سبز ← باغ و چمن سبز

زبن هوا گر دانهٔ تسبیح گیرد آب و رنگ

می‌شود چون ریشه‌های تاکش آخر تار سبز

آب و رنگ ← طراوت و جلوهتار سبز ← رشته و ریشهٔ سبزدانهٔ تسبیح ← دانه‌های تسبیحزبن هوا ← از این هوا و حال

می‌نماید بی‌نسیم مقدم جان‌پرورت

سبزهٔ این باغ، چون رگ، بر تن بیمار سبز

رگ ← رگ تن بیمارسبزهٔ این باغ ← گیاه سبز این باغمقدم جان‌پرورت ← آمدن جان‌بخش تو

نخل عجزم، آبیارم التفاتی بیش نیست

می‌توان کردن مرا از نرمی گفتار سبز

خرمی در طینت مردم به قدر غفلت‌ست

دارد این آیینه‌ها را شوخی زنگار سبز

جزو‌ها را تابع کیفیت کل بودن‌ست

سنگ هم در شیشه می‌غلتد چو شد کهسار سبز

صورت خاکیم و دام اعتباری چیده‌ایم

ریشهٔ ما را دمیدن می‌کند ناچار سبز

بهرهٔ تحقیق از تقلید بردن مشکلست

خضر نتوان شد، کنی گر جامه و دستار سبز

ساز و برگ عشرت از بار تعلق رستن است

سرو را آزادگی‌ها دارد این مقدار سبز

بار تعلق ← بار وابستگی دنیارستن ← رهایی یافتنساز و برگ ← اسباب و تدارکعشرت ← عیش و شادمانی

چون خط پرگار هستی حلقه در گوشم کشید

کرد آخر گرد خود گردیدنم زنار سبز

عالمی را دستگاه از مرگ غافل کرده است

بنگ دارد هر چه می‌بینی در این گلزار سبز

عارضش از سایهٔ گیسو به خط غلتیده است

برگ گل کم می‌شود بیدل به زهرمار سبز

خط ← خط روی نوظهورزهرمار سبز ← زهر سبز مار؛ زیان‌آور سبزسایهٔ گیسو ← سایهٔ زلفعارضش ← گونه و رخسارش
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
هوا
هوای جو یا هوسِ نفس؛ آرزو، میل و عشقِ سوزان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗